بهرام سالکی | اشعار نو | ۱۳ - قمار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تاس را بریز. این بار، دور آخر بازیست. این روزگار دغلباز حریف عرصه من نیست! خواهم شکست، هیمنهاش را. طالع و بخت، فسانه پوچیست. خطی به روی حکم قضا، میتوان کشید. دستی به روی چشم قدر میتوان نهاد. دیگر، به رأی خودنوشته تقدیر تن نخواهم داد. با سرنوشت، مدارا نخواهم کرد. امروز، برد با منست. تاس را بریز… تابستان ۱۳۹۱