بنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ دِ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- مخلوق خداوند.<BR>۲- برده.<BR>۳- نوکر، غلام.<BR>۴- مطیع، فرمانبردار.<BR>۵- من، اینجانب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ دِ) [ په. ] (اِ.) ۱- مخلوق خداوند. ۲- برده. ۳- نوکر، غلام. ۴- مطیع، فرمانبردار. ۵- من، اینجانب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنده . [ ب َ دَ / دِ ] (اِ) پهلوی «بندک » . پارسی باستان «بندکه » . از مصدر بستن، جمع آن بندگان . در پهلوی «بندکان » . عبد. غلام . مقابل آزاد. (حاشیه ٔبرهان قاطع چ معین ). مرکب از بند و ها که کلمه ٔ نسبت است و وضع آن در اصل برای عبید و جواری بوده زیرا که در بند آیند و بفروخت میروند و جمع آن به الف و نون قیاسی است و به ها و الف نیز آمده . (غیاث ) (از آنندراج ). مقابل خواجه . سید و مولی . (یادداشت بخط مؤلف ). بنده . فتی . عبد. ولید. اسیر. (ترجمان القرآن ). برده و عبد و عبید و غلام و چاکر و لاچین و زرخرید و خانه زاد. (ناظم الاطباء). برده . عبد. عبید. غلام زرخرید (در مورد مرد). (فرهنگ فارسی معین ). تیم . مربوب . نخه . رِق . رقیق . رقبه . مولی . (منتهی الارب ) : زمینش بدیبا بیاراسته همه باغ پر بنده و خواسته . فردوسی . یکایک از او بخت برگشته شد بدست یکی بنده بر کشته شد. فردوسی . دوصد بنده تا مجمر افروختند بر او عود و عنبر همی سوختند. فردوسی . همه شهر ایران بدو زنده اند اگر شهریارند و گر بنده اند. فردوسی . گفت بندگان را از فرمانبرداری چاره ای نیست . (تاریخ بیهقی ). ترکان رهی و بنده ٔ من بوده اند من تن چگونه بنده ٔ ترکان کنم . ناصرخسرو. چون هندوان به پیش گل و بلبل زاغ سیاه بنده و مولی شد. ناصرخسرو. بنده کی گردد آنکه باشد حر کی توان کرد ظرف پر را پر. سنایی . من چه سگم ای دریغ کآمده در بند تو آنکه منش بنده ام بسته ٔ بند توام . خاقانی . پانصدهزار دینار زیادت دارم بی ضیاع و چهارپا و بنده و آزاد. (نوروزنامه ). بنده ای و دعوی شاهی کنی شاه نه ای چون که تباهی کنی . نظامی . بسی بنده و بندی آزاد کرد ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد. نظامی . صدوپنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار. (گلستان ) چه کند مالک مختار که فرمان ندهد چه کند بنده که سر بر خط فرمان ننهد. سعدی . ♦ بنده ٔ درگاه ؛ غلام حاضر در درگاه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بنده ٔ فرمان ؛ غلام حاضر در فرمان . (ناظم الاطباء). مطیع فرمان . (فرهنگ فارسی معین ). در شواهد زیر این کلمه به فک کسره ٔ اضافه آمده است : همه پیش او بنده فرمان شوید بدان درد نزدیک درمان شوید. فردوسی . من آن گفتم که دانستم تو می دان که تو فرمان دهی من بنده فرمان . (ویس و رامین ). جهانت باد دایم بنده فرمان ترا اقبال طالع وز عدو عاق . (از راحةالصدور راوندی ). گفت کای چرخ بنده فرمانت و اختر فرخ آفرین خوانت . نظامی . که فرمان دهان حاکم جان شدند فرستادگان بنده فرمان شدند. نظامی . گفت قاصد می کنید اینها شما گفت نه که بنده فرمانیم ما. مولوی . پی جان رو که کارکن جانست تن بیچاره بنده فرمان است . اوحدی . ◄ نوکر و خدمتکار. (ناظم الاطباء). نوکر. چاکر. خدمتکار. (فرهنگ فارسی معین ) : اگر شاه فرمان دهد بنده را که بگشایم از بند گوینده را. فردوسی . من او را یکی چاره سازم که شاه پسندد از این بنده ٔ نیکخواه . فردوسی . خنک آن میر که در خانه ٔ آن بارخدای پسر و دخترآن میر بود بنده و داه . فرخی . فرخی بنده ٔ تو بر در تو از نشاط تو برکشیده دهاز. فرخی . زین سپس خادم تو باشم ومولایت چاکر و بنده و خاک کف پایت . منوچهری . و چنان نمود که وی امروز ناصحتر و مشفق تر بندگانست . (تاریخ بیهقی ). ♦ خربنده ؛ آنکه خدمت خر کند. چاروادار : شتربان درود آنچه خربنده کشت . سعدی . خری چوب میخورد بر جای جو خر افتاد و جان داد خربنده زو. سعدی . ◄ خدمتگزار باصداقت و مطیع و فرمانبردار و حاضر در فرمان . (ناظم الاطباء). مطیع. فرمانبردار. (فرهنگ فارسی معین ) : به ایران و توران ورا بنده اند به رأی و به فرمان او زنده اند. فردوسی . منم بنده ٔ اهل بیت نبی ستاینده ٔ خاک پای وصی . فردوسی . زمین بنده و چرخ یار منست سر تاجداران شکار منست . فردوسی . نژاد فریدون بدو زنده بود زمین نعل اسب ورا بنده بود. فردوسی . حصیری ... حق خدمت قدیم دارد وهمیشه بنده و دوست یگانه بوده است . (تاریخ بیهقی ). خواجه گفت من بنده و فرمانبردارم . (تاریخ بیهقی ). پسر را بدرگاه عالی فرستد بنده و طاعت دار باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٩). بنده مشو ز بهر فزونی را آنرا که همچنوی به از اویی . ناصرخسرو. چرا بنده شدمان درخت و ستور بیا تا بکار اندرون بنگریم . ناصرخسرو. خلایق بنده ٔ حاجات خویشند اگر به حاجات ایشان وفا نمایی قبولت کنند. (اسرار التوحید). لیکن همگان را بنده ٔ دینار و درم می بینم . (کلیله و دمنه ). بنده ٔ عشق جان حرباشد مرد کشتی نه مرد در باشد. سنایی . بنده ٔ دندان خویشم کو بگاز نقش یاسین کرد بر بازوی من . خاقانی . شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده ٔ طلعت آن باش که آنی دارد. حافظ. ♦ بنده ٔ امام زمان ؛ مطیع امام زمان : تا تو بدل بنده ٔ امام زمانی بنده ٔ شعر تو است شعر کسایی . ناصرخسرو. ♦ بنده ٔ خدا و عبد خدا ؛ عبداﷲ. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بنده ٔ خداوند و بندگان خداوند ؛ مطیع و فرمانبردار و اطاعت کننده ٔ خداوند : سید ما و صاحب ما، امام قائم بامراﷲ بنده ٔ خداست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٥). اینهااند محتشم ترین بندگان خداوند که بنده نام برد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٤). ♦ بنده ٔ شکم ؛ پرخور. شکم پرور. شکم بنده . (فرهنگ فارسی معین ). پرخوار و شکم پرور. (ناظم الاطباء). مطیع شکم . ♦ بنده ٔ مخلص ؛ چاکر اخلاصمند. (فرهنگ فارسی معین ). مطیع و خالص در فرمانبرداری . ج، بندگان . (ناظم الاطباء). ♦ خدابنده ؛ مطیع وفرمانبردار خداوند. ♦ شکم بنده ؛ آنکه بنده ٔ شکم است . پرخوار. ◄ ...و بمرور ایام بر جمیع نوع انسان اطلاق یافته پس در حقیقت مضاف بسوی حق باشد ... (غیاث ) (از آنندراج ) : بلکه از خداوند جهان بود همه از خداوند جهان حکم و ز بنده تسلیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از بیهقی چ ادیب ص ٣٩٠). و تناسخیان گویند که جمال خلعت آفریدگار است که مکافات آن پاکی و پرهیزگاری که بنده کرده بوده اندر پیش . (نوروزنامه ). بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر بدرگاه خدا آورد. سعدی . ◄ من . این جانب . نویسنده . گوینده . در هنگام گفتن و نوشتن کلمه ٔ «بنده » را بجای «من » بمنزله ٔ اظهار ادب بکار برند. ظاهراً در اول «این بنده » و«من بنده » بود بعد تخفیف «بنده » شده . ج، بندگان . (فرهنگ فارسی معین ). ... و چنانکه می گویند بنده این کار میکند. همچنین بنده این کار می کنم نیز محاوره است ... (آنندراج ) : مثال بنده و تو ای نگار دلبر من به قرص شمس و به ورتاج سخت میماند. آغاجی . نال دمیده بسان سوسن آزاد بنده بر آن نال نال وار نویده . عماره ٔ مروزی . به جم گفت شه کای جهان شهریار ز من بنده بر بدگمانی مدار. فردوسی . و مجدالملک به پارس بوده بود با جد این بنده ... و اول تلمیذی جدبنده کرد در پارس به ابتداء جوانی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). چون سخن در مشورت افکنده آمد بنده آنچه داند بگوید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٤). خواجه احمد بفرمود تا اسبان به غلامان بازدادند و بنده ملطفه پرداخته بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٠). بنده غریب است میان این قوم و رسم این خدمت نمی شناسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٠). بر دل و جان بنده حکم تراست ای شهنشاه حسن و فرمان هم . سنایی . بنده با مشت خربط است امروز چون خر اندر خلاب افتاده . نظامی . گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچه دیدی آنچه گفتی بازگو. مولوی . ◄ (ص ) بسته شده و بندشده و محکم شده . ◄ ثابت و برقرار. ◄ مسلسل و زنجیرشده . ◄ مندرج و مشمول و شامل شده . ◄ مسدود. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
عبد، عبید، مربوب، مملوک (متضاد: آزاد، آزاده، حر) آفریده، مخلوق چاکر، خادم، خدمتکار، خدمتگزار، غلام، گماشته، مستخدم، نوکر اسیر، برده، زرخرید (متضاد: آزاد، آزاده، حر) مقهور مطیع، حلقهدرگوش، فرمانبردار اینجانب، من بندهنواز