بندقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندقی . [ ب ُ دُ ] (ع اِ) جامه ٔ کتان گرانبها. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : اوصاف شمله بر علم زر نوشته اند القاب بندقی بسراسر نوشته اند. نظام قاری . دهد بندقی هر زمانم فریبی شکیبم ازو نیست طال المعاتب . نظام قاری . طیلسان صوفی ارمک بود از بندقیش وز گلیم عسلی نیز روایی دارد. نظام قاری .
بندقی . [ ب ُ دُ] (اِ) تفنگچی . (ناظم الاطباء). رجوع به بندق شود.