بندش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ دَ) (اِ.) پنبة حلاجی کرده و گلوله ساخته به جهت رشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ دَ) (اِ.) پنبه حلاجی کرده و گلوله ساخته به جهت رشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندش . [ ب َ دِ] (اِ) نقش کردن سیم و زر باشد بر نهج خاص . (برهان )(آنندراج ). نقش و کنده کاری سیم و زر و نصب آنها. (ناظم الاطباء). ◄ حد و سد. ◄ نیت و قصد. ◄ ضبط و استحکام . ◄ ایجاد و اختراع . ◄ پرداخت افسانه و حکایت دروغ . ◄ ساختگی حساب دروغ . ◄ انشاء و فصاحت در کلام . (ناظم الاطباء) (اشتینگاس ).
بندش . [ ب َ دَ ] (اِ) پنبه ٔ حلاجی کرده و گلوله نموده باشد بجهت رشتن . (برهان ) (ناظم الاطباء). پنبه ٔ محلوج . (آنندراج ). پنبه ٔ برزده و گردکرده ریسیدن را و نیز باغنده و پاغنده و پیچک و بندک و غنده و کندش و گلن نیز گویند و هندکاله نامندش . (شرفنامه ٔ منیری ).