بندسای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندسای . [ ب َ ] (نف مرکب ) ساینده ٔ بند : همان جهن و گرسیوز بندسای که او برد پای سیاوش ز جای . فردوسی . خرد پای و طبیعت بند پای است نفس یک یک چو سوهان بندسایست . نظامی . ◄ (ن مف مرکب ) سائیده شده از بند: ز شفقت ساقهای بندسایش همی مالید و می بوسید پایش . نظامی .