بندار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندار. [ ب ُ ] (معرب، اِ) آنکه خرید و فروخت جواهری نموده باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مأخوذ از فارسی است . (ناظم الاطباء). ◄ تاجری که متاع را نگه دارد تا گران فروشد. ج، بنادرة. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
بندار. [ ب َ ] (اِخ ) لقب ابی بکربن احمدبن اسحاق بن وهب بن الهیثم بن خداش، محدث و از بربهائی و غیر او حدیث داردو دارقطنی از او روایت کند. (یادداشت بخط مؤلف ).
بندار. [ ب ُ ] (نف مرکب ) بنه دار. (فرهنگ فارسی معین ). کیسه دار. (برهان ) (انجمن آرا)(آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ دوافروش . (برهان ). دوافروش . داروفروش . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بنکدار شود. ◄ صاحب تجمل و مکنت . (برهان ). صاحب مکنت و مایه . (آنندراج ). صاحب مکنت . (رشیدی ) (انجمن آرا). مایه دار. (ناظم الاطباء). صاحب مکنت و تجمل و مایه دار. (فرهنگ فارسی معین ) : بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد جز علی گنجور نبود جز علی بندار نیست . ناصرخسرو. روزی پیش آیدت به آخر کان روز دست نگیرد ترا نه میر و نه بندار. ناصرخسرو. بر سر دار دان سر سرهنگ در بن چاه بین تن بندار. سنایی . ◄ مالک و صاحب ملک (بیشتر در خراسان ). (فرهنگ فارسی معین ) : بندار اهل فضلم و بندار نظم و نثر آرد سجود من سر بندار ری نشین . خاقانی . ◄ ریشه دار. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کسی که پیشه اش مالداری و باغداری و فروش محصول باغ و باغ تره است . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ اسب فروش . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). ◄ گرانفروش . (برهان ). آنکه چیزی را نگاه دارد تا بقیمت گرانتر بفروشد.گرانفروش . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : گرگ مال و ضیاع تو بخورد گرگ صعب تو میر و بندار است . ناصرخسرو. ◄ تاجر معدن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ صاحب برید. متصدی چاپارخانه . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سردار قشون . سالار. (فرهنگ فارسی معین ) : در طمع روز و شب کمر بسته بر در شاه میر وبندارند. ناصرخسرو. در ریاضت صعب و جوع مفرط شأنی نیکو داشت، چنانکه او را بندارالجائعین گفتندی که هیچکس از این امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد. (تذکرة الاولیاء). ◄ موکل اخذ مالیات از بارها و بنه ها. (فرهنگ فارسی معین ) : بندار خراج را و دبیر او را [ در هر سال ] خمسین الف درهم دارد. (تاریخ سیستان ). ابویزید خالدبن محمد یحیی بندار کرمان بود، نامه همی نبشت سوی مقتدر اندر حدیث سیستان . (تاریخ سیستان ). و تا عهدی نزدیک خراج آن [خوار] بر بندار بیهق مجموع بودی . (تاریخ بیهقی ). ◄ محقق و مقرر. (ناظم الاطباء). مقرر. ◄ ذخیره . ◄ انبار. ◄ ثابت . ◄ جامد. سخت . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). ◄ خانه دار. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ اصلی . اصیل . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). ◄ باهوش . دانا. (فرهنگ فارسی معین ).