بناگوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بناگوش . [ ب ُ ] (اِ مرکب ) عذار.(مجمع الفرس ) (یادداشت مرحوم دهخدا). صدغ . (تفلیسی ). شقیقه . صبح، خورشید، مهتاب، ماه، زهره، کافور، سیم، عاج، آئینه، پنبه زار، گلبرگ، سمن، یاسمن، برگ یاسمین، نسرین، از تشبیهات اوست . (آنندراج ) : آن بناگوش کز صفا گوئی برکشیده است آبگونه به سیم . شهید. برآمد ابر پیریت از بناگوش مکن پرواز گرد رود و بگماز. کسائی . آن قطره ٔ باران بر ارغوان بر چون خوی به بناگوش نیکوان بر. کسائی . زحمت زلف تو خود بس که بدان دوش رسید نکبت خط به بناگوش تو باری مرساد. نجیب جرفاذقانی . دهان بر بناگوش خواهر نهاد دو چشمش پر از خون شد و جان بداد. فردوسی . تهمتن یکی مشت پیچیده سخت بزد بر بناگوش آن تیره بخت . فردوسی . گرد بناگوش سمن فام او خرد پدید آمد خار سمن . فرخی . نه تو آورده ای آئین بناگوش سپید مردمان را همه بوده است بناگوش چنان . فرخی . چون بناگوش نیکوان شد باغ از گل سیب و از گل بادام . فرخی . تا مشک سیاه من سمن پوشیده ست خون جگرم بدیده بر جوشیده ست شیری که بکودکی لبم نوشیده ست اکنون ز بناگوشم برزوشیده ست . عسجدی . گر نیارامد زلف تو عجب نبود زانک برجهاندش همه آن در بناگوش چو سیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . بمروارید و دیبا شاد باشد هر کسی جز من که دیبای بناگوشم بمروارید شد معلم . ناصرخسرو. وین ستمگر جهان بشیر بشست بر بناگوشهات پرّ غراب . ناصرخسرو. بربسته گل از شوشتری سبزنقابی وآلوده به کافور و به شنگرف بناگوش . ناصرخسرو. چو آینه است بناگوش او بنامیزد که تیره می نکند صدهزار آه منش . عثمان مختاری (از آنندراج ). رخسار تو گل است و بناگوش تو سمن گل در میان دام و سمن زیر چنبر است . امیر معزی (از آنندراج ). بر بناگوش چو سیم او خط نورسته نیست خط نورسته دگر باشد بنفشستان دگر. امیر معزی (از آنندراج ). مهتاب از بناگوش او [ کنیزک ] رنگ بردی . (کلیله و دمنه ). بر گرد بناگوش چو عاجش خط مشکین چون دایره کز شب بکشی گرد نهاری . سنائی . نوش کن باده ٔ تلخ از کف زیبا صنمی از بناگوش چو گل از کله مرزنگوش . سوزنی . تشبیه صدر و نامه و توقیع کلک صدر زلف مسلسل است و بناگوش حور عین . سوزنی . سمن کز خواجگی برگل زدی دوش غلام آن بناگوش از بن گوش . نظامی . خورشیدبماننده بتی زهره جبینی کافور بناگوش مهی مشک عذاری . چو پنبه زار بناگوش بشکفید ترا ز گوش پنبه برون کن بکار حق پرداز. کمال اسماعیل (از آنندراج ). که زنهار اگر مردی آهسته تر که چشم و بناگوش و روی است و سر. سعدی . انگشت خوبروی و بناگوش دلفریب بر گوشوار و خاتم فیروزه شاهد است . سعدی (گلستان ). سحر است کمان ابروانت پیوسته کشیده تا بناگوش . سعدی . گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش این دولت ایام جوانی بسر آید. (گلستان ). کسی که دیده بناگوش او شبی در خواب نیایدش بنظربرگ یاسمین نازک . طالب آملی (از آنندراج ). مگر ز صبح بناگوش یار نور گرفت که بوی یاسمن از ماهتاب می آید. صائب (از آنندراج ). ◄ پس گوش . (ناظم الاطباء) (بهار عجم از غیاث اللغات ). ◄ نرمه ٔگوش . (رشیدی ) (بهار عجم ) (کشف )(سراج اللغات ) (از غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). نرمه ٔ گوش که بطرف رخساره باشد. و بدین معنی مجاز است و لفظ بن دلالت گونه دارد. (آنندراج ). قذال . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ بناگوش آگنده ؛ احمق . کندفهم . (یادداشت مرحوم دهخدا) : و خواجه گفت آن مردک شیرازی بناگوش آگنده چنان خواهد که سالاران بر فرمان او باشند. (تاریخ بیهقی ص ٢٧٠). ◄ نزد صوفیه، دقیقه ٔ محبوب باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ).