بنانج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنانج . [ ب َ ] (اِ) بمعنی بناغ است و آن دو زن باشند که یک شوهر داشته باشند و هریک مر دیگری را بنانج گویندو بنانجه هم بنظر آمده است و بعربی ضرة خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (مجمع الفرس ) (اوبهی ). هم شوی . (ناظم الاطباء). زن مرد نسبت بزن دیگر او. گولانج . ضره . هوو. هبو. وسنی . عله . (یادداشت مرحوم دهخدا) : همی نسازد با داغ عاشقی صبرم چنان کجا بنسازد بنانج بازبنانج . شهید. بوده ای پیش به ده سال بنانج زن من کدخدای جلب خویش و مرا کدبانو. سوزنی (از مجمعالفرس ). بقا نسازد با خصم شیخ ابواسحاق بدان صفت که نسازد بنانج پیش بنانج . شمس فخری (از مجمعالفرس ). ◄ بعضی مردی را گویند که دو زن داشته باشد. (برهان ) (آنندراج ).