بناغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بناغ . [ ب َ ] (اِ) تار ریسمان خام را گویند که بر دوک پیچیده شود. (برهان ) (ناظم الاطباء). ریسمان خام که بر دوک ریسندش . (شرفنامه ٔ منیری ). ریسمان خام (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ابریشم خام . (فرهنگ شعوری ). چغرشته، چفرسته، زغوته و ماشوره با آن مترادفند. (فرهنگ شعوری ) (شرفنامه ٔ منیری ) : از کاج خوردن آن سگ بی حمیت جهود بی دوک پنبه گردن خود را بناغ کرد. سوزنی (از فرهنگ شعوری ). حله بافان باغ می بافند حله ها و پدید نیست بناغ . مولوی (از فرهنگ شعوری ). مرغ مرده خشک و از زخم کلا استخوانها زار گشته چون بناغ . مولوی . ◄ دبیر و منشی . (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ) (انجمن آرای ناصری ). دبیر و نویسنده و منشی . (از ناظم الاطباء). دبیر و نویسنده . (برهان ) : مرا بناغ تو دستینه ای نوشت چنان که طیره گردد ارتنگ مانوی از وی . منجیک (از یادداشت مرحوم دهخدا). ضمیر من بود آن بلبلی که گاه بیان به پیش او بود ابکم زبان تیز بناغ . منصور شیرازی (از فرهنگ شعوری ). ◄ چون دو زن یک شوهر داشته باشند هر یک مر دیگری را بناغ باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دو تا زن هوو را گویند و آن رابناغ و بنانج هم گویند. (فرهنگ شعوری ). وسنی . هم شوی . (ناظم الاطباء). بعربی ضرة. (برهان ). ◄ نوعی از سبزه . ◄ چوب خشک . ◄ تار عنکبوت . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء).