بنات النعش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ تُ نَّ) [ ع. ] (اِمر.) دو صورت فلکی:<BR>۱- دب اکبر (خرس بزرگ، هفت اورنگ مهین).<BR>۲- دب اصغر (خرس کوچک، هفت اورنگ کوچک).<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ تُ نَّ) [ ع. ] (اِمر.) دو صورت فلکی: ۱- دب اکبر (خرس بزرگ، هفت اورنگ مهین). ۲- دب اصغر (خرس کوچک، هفت اورنگ کوچک).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنات النعش . [ ب َ تُن ْ ن َ ] (اِخ ) هفتورنگ . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) ستاره ٔ معروف به هفت ستارگان در شمال و جنوب، چهار از وی را نعش و سه را بنات گویند. و آن دو اند: بنات النعش الکبری و بنات النعش الصغری . (شرفنامه ٔ منیری ) : جمعی دیدم چون بنات النعش از یکدیگر دورافتاده و رنجور و مهجور گردآمده . (مقامات حمیدی ). همیشه تا ز پراکندگی بنات النعش بود چو روزی اهل هنر درین ایام . ظهیر (از شرفنامه ). پیشگاه حضرتش را پیشکار از بنات النعش و جوزا دیده ام . خاقانی . کعبه قطب است و بنی آدم بنات النعش وار گرد قطب آسیمه سر شیدا و حیران آمده . خاقانی . جوزا سواردیده نه ای بر بنات نعش ناقه نگر کجاوه و هم خفته از برش . خاقانی . شب مگر اندود خواهد بام گیتی را بقیر کز بنات النعش هستش نردبان انگیخته . خاقانی . مر بنات النعش را ماند سخن در طبع مرد از برای مدح تو آید فراهم چون پرن . سوزنی . سواد شب که برد از دیده ها نور بنات النعش را کرده ز هم دور. نظامی . دویدند آن شگرفان سوی شیرین بنات النعش را کردند پروین . نظامی . رجوع به هفت اورنگ شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی