بلورین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ معر - فا. ] (ص نسب.)<BR>۱- منسوب به بلور، ساخته شده از بلور، بلوری.<BR>۲- جلیدیه. ؛ دست ِ ~ دستی که مانند بلور صاف و شفاف است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ معر - فا. ] (ص نسب.) ۱- منسوب به بلور، ساخته شده از بلور، بلوری. ۲- جلیدیه. ؛ دست ِ ~ دستی که مانند بلور صاف و شفاف است.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلورین . [ ب ُ ] (ص نسبی ) منسوب به بلور. ساخته شده از بلور. بلوری .(فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بلور شود : همه کاخ او پر ز بیگانه دید نشستش بلورین یکی خانه دید. فردوسی . راست پنداری بلورین جامهای چینیان بر سر تصویر زنگاری که بندند آینه . منوچهری . همی شد خونش از اندام سیمین چو ریزان باده از جام بلورین . (ویس و رامین ). هزار از بلورین طبق تا بسود که هریک برنگ آب افسرده بود. اسدی . کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیق ز مهره های بلورین ساده سوده بری . ناصرخسرو. با بلورین جام بهر می مدارا کردمی چون شکسته شد مدارا برنتابد بیش از این . خاقانی . شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم که در میانه ٔ خارا کنی ز دست رها. خاقانی . بلورین جام را ماند دل من که شد چون رخنه نپذیرد مداوا. خاقانی . بر و بازو چو بلورین حصاری سر و گیسو چو مشکین نوبهاری . نظامی . ◄ سخت سپید و شفاف . (یادداشت مرحوم دهخدا). همانند بلور سفید و شفاف : شد آکنده بلورین بازوانش چو یازنده کمند گیسوانش . (ویس و رامین ). بلورین گردنش در طوق سازی بدان مشکین رسن می کرد بازی . نظامی . بلورین تن و قاقمی پشت او بشکل دم قاقم انگشت او. نظامی . مرا همچنین چهره گلفام بود بلورینم از خوبی اندام بود. سعدی . با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد رفتیم دعاکرده و دشنام شنیده . سعدی . و گاه ساق بلورین دیگری را شکنجه کردی . (گلستان ). هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند. حافظ. ♦ بلورین اندام ؛ آنکه اندام او مانند بلور صاف و شفاف باشد. (ناظم الاطباء). از اسمای محبوب است . (آنندراج ). ♦ بلورین پنجه ؛ آنکه پنجه ٔ او صاف و روشن باشد. از اسمای محبوب است . (آنندراج ). ♦ بلورین تن ؛ آنکه تن او مانند بلور صاف و شفاف باشد. (ناظم الاطباء). از اسمای محبوب است . (آنندراج ). ♦ بلورین ساعد؛ که ساعدی شفاف چون بلور دارد. از اسمای محبوب است . (آنندراج ). ♦ بلورین ساق ؛ که ساق وی سپید و صاف و شفاف مانند بلور باشد. (ناظم الاطباء). ♦ بلورین سرین ؛ که سرین وی سپید و صاف و مانند بلور باشد. (ناظم الاطباء). از اسمای محبوب است . (آنندراج ) : همه گلعذاران غنچه دهن بلورین سرینان سیمین ذقن . ملاعبداﷲ هاتفی (از آنندراج ). ♦ بلورین طبق ؛از اسمای اسپ است . (آنندراج ) : همه گوهرین زین و زرین ستام بلورین طبق بلکه بیجاده فام . نظامی (از آنندراج ). ◄ جلیدیه . (فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
بلوری، بلورینه، شیشهای از جنس بلور بلوره، کریستال متبلور (متضاد: سفالین)
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه