بلوح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلوح . [ ب ُ ] (ع مص ) درماندن و مانده گردیدن . (منتهی الارب ). درمانده و عاجز شدن .(از اقرب الموارد). مانده شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ رفتن آب و خشک گردیدن . (منتهی الارب ).خشک شدن خاک نمگن . (تاج المصادر بیهقی ). بَلح . (از اقرب الموارد). رجوع به بلح شود. ◄ وافی نشدن زینهاری . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
بلوح .[ ب َ ] (ع ص ) چاهی که آبش خشک شده باشد. ◄ مرد قاطع رحم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).