بلندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلندی . [ ب ُ ل َ ] (حامص، اِ) برآمدگی، نقیض پستی و کوتاهی . (ناظم الاطباء). برشدگی . شُموخ . عَرار. عَلاوة. عِلْو یا عُلُوّ. قُردَوة. قِنی ̍ : گشاده شود کار چون سخت بست کدامین بلندی که نابوده پست . ابوشکور. همی داشتش چون یکی تازه سیب که اندر بلندی ندیدی نشیب . فردوسی . جهان را بلندی و پستی توئی ندانم چه ای هرچه هستی توئی . فردوسی . زایران برآرم یکی تیره خاک بلندی ندانند باز از مغاک . فردوسی . بدرد دل و مغزشان از نهیب بلندی ندانند باز از نشیب . فردوسی . زمین را بلندی نبد جایگاه یکی مرکزی تیره بود و سیاه . فردوسی . تا در بر هر پستی پیوسته بلندیست تا درپس هر لیلی آینده نهاریست . فرخی . هَدهَدة؛ فرود آوردن چیزی را از بلندی به پستی . (از منتهی الارب ). ◄ علو. بالایی . (فرهنگ فارسی معین ). رفعت . (آنندراج ) (غیاث ) : آفتابی بدان بلندی را لکه ٔ ابرناپدید کند. سعدی . ♦ بلندی همت ؛ بلندهمتی . دارای همت بلند بودن : نوع سیم از انواع تحت جنس شجاعت، بلندی همت است . و آن عبارتست از آنکه نفس را در طلب جمیل سعادت و شقاوت این جهانی در چشم نیاید و بدان استبشار و ضجرت نماید تا بحدی که از هول مرگ نیز باک ندارد. (نفائس الفنون، حکمت عملی ). ◄ درازی . (غیاث ) (آنندراج ). طول . (فرهنگ فارسی معین ) : هرگزبود آدمی بدین زیبایی یا سرو بدین بلندی و رعنایی . سعدی . ♦ امثال : بلندی شمشیر چه باید گامی پیش نه ؛ یونانیان می نویسند که جوانی از مردم اسپارطه از کوتاهی شمشیر خویش شکایت میکرد، مادر گفت از صف گامی پیش نه . لیکن ظاهراً این مثل در ایران نیز متداول بوده و عامیان امروز گویند: بلندی قداره بی فایده است یک قدم جلو. (از امثال و حکم دهخدا). و رجوع به روزنامه ٔ فکر آزاد شماره ٔ ٤٠ سال اول شود. ♦ بلندی روز؛ فراخی آن . وقت نیمروز: شدّالنهار؛ وقت ارتفاع نهار و بلندی روز. (منتهی الارب ). ◄ ارتفاع . (از ناظم الاطباء)(فرهنگ فارسی معین ). شَرَف . سَمک : هریکی را [ از هرمان مصر ] چهارصد ارش دراز است اندر چهارصد ارش پهنا اندر چهارصد ارش بلندی . (حدود العالم ) . ◄ بزرگی و افراختگی . (ناظم الاطباء). بزرگی و عظمت . (فرهنگ فارسی معین ). ذِکر. رِفعة. سَناء. علاء. عُلوّ. عُلی ̍. فُخَیمة. مَسعاة. مَعلاة : بزرگی و فیروزی و فرهی بلندی و دیهیم شاهنشهی . فردوسی . بدین بارگاهش بلندی بود بر موبدان ارجمندی بود. فردوسی . فروغ و بلندی نجوید ز کس دل افروز رخشنده اویست و بس . فردوسی . رخ مرد را تیره دارد دروغ بلندیش هرگز نگیرد فروغ . فردوسی . گر وصل توام دهد بلندی هجران تو آردم به پستی . خاقانی . ببینیم کز ما بلندی کراست درین کار فیروزمندی کراست . نظامی . بلندیت باید تواضع گزین که آن بام را نیست سلّم جز این . سعدی . بلندی به ناموس و گفتار نیست بلندی به دعوی و پندار نیست . سعدی . بگردن فتد سرکش تندخوی بلندیت باید بلندی مجوی . سعدی . کَساء؛ بلندی مرتبه . (منتهی الارب ). ♦ بلندی دادن ؛ عظمت دادن . پایگاه رفیع بخشیدن . به مقام عالی رسانیدن : بلندی تو دادی تو ده زور و فر که خواهم از او باز خون پدر. فردوسی . دوستان و دشمنانش را بلندی داد چرخ دوستانش را ز بخت و دشمنانش را ز دار. امیرمعزی (از آنندراج ). ♦ بلندی منش ؛ طبع بلند داشتن : زن و مرد را از بلندی منش سزد گر برآید سر از سرزنش . فردوسی . ◄ کبر و غرور : بدان تا ز فرزند من بگذری بلندی گزینی و گندآوری . فردوسی . ز فرمان اگر یک زمان بگذری بلندی گزینی و گندآوری . فردوسی . ◄ قوت در آواز. جهر در صوت . جهری . جهوری بودن صوت . (یادداشت مرحوم دهخدا). جِرم . ♦ بلندی دادن سخن ؛ شیوا کردن آن . فصیح و بلیغ ادا کردن آن : به فرخ فالی و فیروزمندی سخن را دادم از دولت بلندی . نظامی . ♦ بلندی دادن ناله ؛ به آوای بلند نالیدن . ناله سر دادن . زار نالیدن . به آوای بلند گریستن : گر نیاید آن کمان ابروی من مانند تیر صد بلندی میدهم هر ناله ٔ آهسته را. علی خراسانی (از آنندراج ). ◄ (اِ) جای بلند. مکان مرتفع. جای رفیع. (یادداشت مرحوم دهخدا). پشته . فراز. أمت . أوج . رابیة. رَباءة. رباوة [ رَ / رِ / رُ وَ ]. رَبْو (رِبْو، رُبْو). صعود. قنوع . مَشرف . مَشرفة : این ملک بر سر بلندی نشسته بود با تنی چند از خاصگان خویش . (نوروزنامه ). چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار. سعدی . اِرتباء، استعلاء؛ بر بلندی برآمدن . (منتهی الارب ). اَعراف ؛ بلندیها میان بهشت و دوزخ . (ترجمان القرآن جرجانی ). خُطمة؛ بلندی کوه . (منتهی الارب ). سَرکوب ؛ بلندییی که بر قلعه ها و خانه ها مشرف بود. (از برهان ). ◄ قله . (ناظم الاطباء). بالا. سر : به یک دست ایوان یکی طاق دید ز دیده بلندی او ناپدید. فردوسی . به کوه رهو برگرفتند راه چه کوهی بلندیش بر چرخ ماه . اسدی . ♦ بلندی طاق ؛ در اصطلاح معماری و ساختمان، خیز. (از فرهنگ فارسی معین ). مرتفعترین قسمت طاق که مشابه قله است در کوه .
بلندی . [ ب ُ ل َ دا ] (ع اِ)پهنا. (منتهی الارب ). عریض و پهن . (اقرب الموارد).