بلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ لَ یا لْ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) پیسه گردیدن، سپید دست و پا شدن تا ران.<BR>۲- (اِمص.) پیسگی، سیه سپیدی، ابلقی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ لَ یا لْ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) پیسه گردیدن، سپید دست و پا شدن تا ران. ۲- (اِمص.) پیسگی، سیه سپیدی، ابلقی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلق . [ ب َ ل َ ] (ع اِ) پیسگی . (منتهی الارب ). سیاهی و سپیدی . (از اقرب الموارد). بُلقة. ورجوع به بلقة شود. ◄ سپیدی دست و پای ستور تا ران . ◄ خیمه و خرگاه بزرگ . (منتهی الارب ). فسطاط و خیمه که از موی بز بافته باشند، و درمثل است : الناسک فی ملقه أعظم من الملک فی بلقه . (از اقرب الموارد). ◄ حمق اندک . (منتهی الارب ). حمق که هنوز مستحکم نشده باشد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). ◄ دروازه . (منتهی الارب ).باب، در برخی از لغات . (از ذیل اقرب الموارد). ◄ رخام . ◄ سنگی است به یمن مانند آبگینه . (منتهی الارب ). سنگی است در یمن که ماورای خود را چون شیشه روشن میکند. (از ذیل اقرب الموارد).
بلق . [ ب َ ] (ع مص ) تمام گشادن در را یا سخت گشادن . (منتهی الارب ). در بگشادن . واگشادن در. (تاج المصادربیهقی ). در بگشادن . (المصادر زوزنی ). بُلوق . (اقرب الموارد). و رجوع به بلوق شود. ◄ بند کردن، از اضداد است . (منتهی الارب ). در بستن . (تاج المصادربیهقی ). ◄ ربودن دوشیزگی . (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از قاموس ). ◄ بردن سیل سنگها را. (از ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارداز قاموس ). ◄ شتافتن . (از ناظم الاطباء). بُلوق . (اقرب الموارد). و رجوع به بلوق شود. ◄ پیسه گردیدن . بَلَق . ◄ سپیددست وپا شدن اسب تا ران . (منتهی الارب ). رجوع به بَلَق شود.
بلق . [ ب َ ل َ ] (ع مص ) پیسه گردیدن . (منتهی الارب ). سیاه و سپید شدن . (از اقرب الموارد). بَلق . ◄ سپیددست وپا شدن اسب تا ران . (منتهی الارب ). بالا رفتن سپیدی و تحجیل اسب تا ران وی . (از اقرب الموارد). بَلق . ◄ متحیر گردیدن . (منتهی الارب ).