بلغنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلغنده . [ ب َ غ ُ دَ / دِ ] (اِ) جامه دان .بغچه . (ناظم الاطباء). یک بغچه اسباب . (برهان ) (آنندراج ). صره . (از دهار). رزمه . بسته ٔ قماش : راه باید برید و رنج کشید کیسه باید گشاد و بلغنده . سوزنی . ◄ یک بسته و یک لنگ بار و پشتواره . (برهان ) (آنندراج ). لنگه ٔ بار و پشتواره . (از ناظم الاطباء). ◄ هر چیزکه بربسته شده باشد، مثل خون بسته و بلغم بسته و امثال آن . (برهان ) (آنندراج ). هر چیز بسته شده و منعقدشده مانند گردش خون . (ناظم الاطباء).
بلغنده . [ ب ُ غ ُ دَ / دِ ] (ص ) فراهم آورده و بربالای هم نهاده . (برهان ) (آنندراج ). بلغند. بلغد. بلغده : بدین بند و زندان به کار و به دانش به بلغنده باید همی نامداری . ناصرخسرو.