بلغم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلغم . [ ب َ غ َ ] (ع اِ) در اصطلاح طب قدیم، خلطی از اخلاط چهارگانه ٔ بدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و باشد که جگر بس گرم نباشد و اندر پزانیدن صفو کیلوس که آنرا هضم دوم گویند تقصیری افتد و چیزی بماند که به خامی گراید، آن بلغم باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بلجم . خرشاء. گش سپید. نخامة. ج، بَلاغم . (ناظم الاطباء) : آن روی و ریش پر گه و پر بلغم و خدو همچون خبزدوئی که شود زیر پای پخج . لبیبی . ابر که جانداروی پژمردگیست هم قدری بلغم افسردگیست . نظامی . ♦ بلغم خام ؛ رقیق و مختلف القوام است . (از بحر الجواهر). ♦ بلغم زجاجی یا شیشه ای ؛ غلیظ است و چون شیشه ٔ گذاخته . (از بحر الجواهر). ♦ بلغم طبیعی ؛ خلطی است سرد و تر و سفیدرنگ و مایل به شیرینی . (از بحرالجواهر). ♦ بلغم مائی یا آبی ؛ روان و مستوی القوم است . (از بحرالجواهر). ♦ بلغم مخاطی ؛ غلیظ و مختلف القوام است . (از بحرالجواهر). ♦ علت بلغم ؛ علت و مرضی که از کثرت بلغم پدید آید : سبک باشی برقص اندر چو بانگ مُؤْذنان آید بزانو در پدید آیدت ناگه علت بلغم . ناصرخسرو. ◄ در اصطلاح پزشکی امروز، جسمی سفید و لزج و نرم و غالباً شبیه به پیه که در حالت مرضی از اغشیه ٔمستبطن تجاویف بدن انسانی مترشح گشته خارج میگردد. (ناظم الاطباء).ترشحات لزج سلولهای بدن بخصوص در آماسها و عفونتها و سوختگیها که غالباً در زیر یک طبقه سلولهای پوششی جمع میشود، رشحات لزج سلولهای دستگاه گوارش که با مقداری از انساج پوششی داخل دستگاه گوارش و توده ای از میکربها مخلوطند و در امراض عفونی معده یا روده ها (بخصوص اسهال یا استفراغ ) به خارج دفع میشوند. (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ بلغم بینی ؛ در اصطلاح پزشکی، ترشحات مخاط بینی . نخام . نخامه . نخاعه . آب دماغ . آب بینی . مف . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بلغم، کنایه از شخص ثقیل و مهذار و پرگو است . (از ذیل اقرب الموارد از تاج ). و رجوع به بلغمی شود.