بلغ السیل زباه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلغ السیل زباه . [ ب َ ل َ غَس ْ س َ ل ُ زُ هَُ ](ع جمله ٔ فعلی ) سیل به بلندیهای زمین رسید، تمثل است . (امثال و حکم دهخدا). سیل پشته را فراگرفت . نظیر کارد به استخوان رسید. کار از کار گذشت : چه روی راه تردد قضی الامر فقم چه کنی نقش تخیل بلغ السیل زباه . انوری . موج خوناب گذشت از سرم و با غم تو می نیارم که بگویم بلغ السیل زباه . رفیعالدین لنبانی . آتش فرقت تو خشک و ترم پاک بسوخت صبر زین بیش ندارم بلغ السیل زباه . نجیب الدین جرفاذقانی . تو در میانه غوطه زن گردون ترا آواز ده لاتجهدن قد بلغ فی ارضک السیل زباه . ادیب .