بلعجب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلعجب . [ ب ُ ع َ ج َ ] (ص مرکب ) پرشگفتی . عجیب . (فرهنگ فارسی معین ).بوالعجب . ابوالعجب . غریب . مورداعجاب . مورد تفخیم . و رجوع به بُل شود : تو صورت نیستی معنی طلب کن نظر در جسم و جان بلعجب کن . ناصرخسرو. گم کرده سر رشته ٔ تدبیر دلم باز در طره سرگم شده ٔ بلعجب تو. اثیر اخسیکتی . نقاش قضا صدهزاران نقش بدیع و طراز بلعجب بر روی ریاحین آرایش کرده . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ). از وقایع بلعجب که در مدت مقام پادشاه بر در شهر بود درین مدت آن بود که ... (المضاف الی بدایع الازمان ص ٥١). ◄ مشعبد. شعبده باز. (فرهنگ فارسی معین ). حقه باز : ز بس صورت که پیدا کرد و بنمود تو گفتی چرخ آن شب بلعجب بود. (ویس و رامین ). بسان بلعجبی مهره باز استادم نگه کنی به من این خانه پاک ودیگر پاک . سوزنی . مرگ شود بلعجب تیغ شود گندنا کوس شود عندلیب خاک شود لاله زار. خاقانی .