بلعته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلعته . [ ب َل ْ ل َ ت ُ هَُ ] (ع جمله ٔ فعلی ) بلع کردم او را. آنرا فروبردم . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ صیغه ٔ «بلعته ُ» ی آن را خواند ؛ آن را به حلق فروبرد. (فرهنگ فارسی معین ). ۩ در تداول عامیانه، آن را برخلاف حق تصرف کرد و بالا کشید. (فرهنگ فارسی معین ).