بلسک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلسک . [ ب َ س َ / ب ِ س ِ ] (ع اِ) گیاهی است که چون در جامه خلد به دشواری جدا گردد. (منتهی الارب ). بلسکاء. (اقرب الموارد). بَلسَکی . (منتهی الارب ). و رجوع به بلسکاء و بلسکی شود.
بلسک . [ ب ِ ل ِ / ب ُ ل ُ ] (اِ) سیخ آهنی باشد که یک سر آن را پهن کرده باشند برای نان از تنور جدا کردن . (برهان ) (آنندراج ). ◄ سیخ کباب . (برهان ) (آنندراج ). چوبی باشد یا سیخ گنده که بدان بریان در تنور آویزند. (برهان ). و یکی از این دو (بضم و بکسر) مصحف است . (از آنندراج ) : در تنور ویل بادا دشمنت از بلسک خینور آویخته . فرخی . آتش در هیزم زدند و غلامان خوانسالار با بلسکها درآمدند. (تاریخ بیهقی ص ٥١١).
بلسک . [ ب ِ س ِ ](اِ) خطاف، و آن از لغات دخیل است . (از ذیل اقرب الموارد). پرستو. پرستوک . بَلَسک . رجوع به بلسک شود.