بلد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- شهر. ج. بلاد، بلدان.<BR>۲- زمین، ناحیه.<BR>۳- آن که راه را میشناسد و دیگران را راهنمایی میکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- شهر. ج. بلاد، بلدان. ۲- زمین، ناحیه. ۳- آن که راه را میشناسد و دیگران را راهنمایی میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلد. [ ب َ ل َ ] (اِخ )یا بَلَط. شهری است قدیمی بر نهر دجله بالای موصل . طول آن ٦٧ درجه و نیم و عرضش ٣٨ درجه و یک سوم است . فاصله ٔ آن تا موصل هفت فرسخ و تا نصیبین بیست وسه فرسخ است . نام آن را در فارسی شهراباذ (شهرآباد) نوشته اند. (از معجم البلدان ). شهریست [ ازجزیره ] بر کران دجله نهاده و اندر وی آبهاست روان بجز از دجله . (حدود العالم ). شهر قدیمی است بالای موصل در کنار دجله بفاصله ٔ هفت فرسخ از موصل، و گاهی بلط گویند. (مراصد).
بلد. [ ب َ ل َ ] (اِخ ) نام شهر کرج است که ابودلف آنرا بساخت و «بلد» نام نهاد. (از معجم البلدان ) (از مراصد). رجوع به کرج شود.
بلد. [ ب َ ل َ ] (اِخ ) شهرکی است مشهور از نواحی دجیل در نزدیکی حظیرة و حربی، از اعمال بغداد. (از معجم البلدان ) (از مراصد).
مترادف و متضاد واژهدان
دلیل راه، دلیل، راهبر، راهنما، هادی آشنا، مطلع، وارد، واقف دیار، شهر، مدینه، ولایت منطقه، ناحیه
واژگان فارسی سره واژهدان
شهر، آبادی