بلح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلح . [ ب َ ل َ ] (ع اِ)غوره ٔ خرما میان خلال و بُسر. واحد آن بلحة. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). غوره ٔ خرما که اندک ترشی بهم رسانیده باشد. (الفاظ الادویة). ثمر درخت خرما است که سبز بوده زرد مایل به شیرینی نشده باشد، و غوره ٔ خرما نامند و داخل اکثر طیوب می کنند. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). غوره ٔ خرما که هنوز خرد بود. (دهار).
بلح . [ ب َ ] (ع مص ) خشک شدن خاک . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ انکار کردن و جحد. ◄ نبودن چیزی نزد غریم : بلح ما علی غریمی . ◄ افلاس و مفلس شدن . ◄ پنهان کردن شهادت . (از اقرب الموارد). و رجوع به بُلوح شود.
بلح . [ ب ُ ل َ ] (ع اِ) کرکس کهن و کلان سال، یا طائری است سوزان پر بزرگتر از کرکس که اگر یک پر وی در پرهای طائر دیگر افتد بسوزاند. (منتهی الارب ). طائری است بزرگتر از کرکس . (از اقرب الموارد). ج، بِلحان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و رجوع به بُلَت شود.