بقعه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ عِ) [ ع. بقعة ] (اِ.)<BR>۱- قطعهای از زمین.<BR>۲- بنا، زیارتگاه.<BR>۳- مزار ائمه و بزرگان دین.<BR>۴- جای، مقام. ج. بقاع، بُقَع.<BR>۵- اتاقکی که بر روی گور اولیا و قدیسان میسازند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ عِ) [ ع. بقعه ] (اِ.) ۱- قطعهای از زمین. ۲- بنا، زیارتگاه. ۳- مزار ائمه و بزرگان دین. ۴- جای، مقام. ج. بقاع، بُقَع. ۵- اتاقکی که بر روی گور اولیا و قدیسان میسازند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بقعه . [ ب ُ ع ِ / ع َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حیات داود است که در بخش گناوه ٔ شهرستان بوشهر واقع است و ١٢٠ تن سکنه دارد. آب از چاه . محصول آنجا غلات . شغل اهالی آن زراعت است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
بقعه . [ ب ُع َ / ع ِ ] (ع اِ) بقعت . بنا و عمارت و خانه و سرای و جا و مقام . (ناظم الاطباء). سرای و خانه . (از غیاث اللغات ). سرزمین . پاره ای از زمین . ناحیه : مست گشتندای برادر خلق، از ایشان دور شو پیش ازین کاین بقعه ٔ پرنور، بر ظلما شود. ناصرخسرو (دیوان ص ١٣٣). نامدار و مفتخر شد بقعه ٔ یمگان بمن چون بفضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب . ناصرخسرو. چون بنده ٔ مستنصر باﷲ بگوید پر مشتری و زهره شود بقعه ٔ یمگان . ناصرخسرو. نه دیر، زود شود همچو بقعه ٔ قنوج بنای بتکده ٔ قندهار از آتش و آب . مسعودسعد. بخواب دیده ست اهواز تیغ او زآنرو زتب تهی نبود هیچ بقعه ٔ اهواز. مسعودسعد. عدل شافی او به هر بقعه رأی کافی او به هر کشور. مسعودسعد. آن بقعه از او ذکری جاری و صدقه ای باقی ماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از بدو عالم هیچ پادشاه بیگانه بر آن بقعه دست نیافته است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). سلطان در این مسافت به هر بقعه ای که رسید، هر قلعه ای که دید بستد و خراب کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). جهانگیر آفتاب عالم افروز به هر بقعه قران ساز و قرین سوز. نظامی . چو آموخت بر هرکسی دین و داد به هر بقعه طاعتگهی نو نهاد. نظامی . کدامین ربع را بینی ربیعی کز آن بقعه برون ناید بقیعی . نظامی . تا این شب که طالع میمون و بخت همایون در این بقعه ام رهبری کرد. (گلستان ). درویشی بمقامی درآمد که صاحب آن بقعه مردی کریم النفس و نیک محضر بود. (گلستان ). بنرمی بپرسیدم ای برهمن عجب دارم از کار این بقعه من . (بوستان ). حاضران را حال دیگر شد و آن قصه در آن بقعه مشهور شد. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص ٧٩). و رجوع به بقعت و بقعه شود. ♦ بقعه ٔ آدم ابوالبشر ؛ کنایه از دنیاست عموماً و سراندیب خصوصاً. (انجمن آرا). ♦ بقعه ٔ زوال ؛ کنایه از دنیاست . (انجمن آرا). ◄ صومعه . خانقاه .(ناظم الاطباء). زیارتگاه مقبره . مزار ائمه و بزرگان دین .
مترادف و متضاد واژهدان
زیارتگاه، مدفن، مزار، بقعت، مکان متبرک بنا، خانه، سرا، عمارت جا، جایگاه، مقام، مکان