بقر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ قَ) [ ع. ] (اِ.) گاو نر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ قَ) [ ع. ] (اِ.) گاو نر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بقر.[ ب َ ] (ع مص ) شکافتن چیزی را، یقال : اَبْقِرها عن جنبیها؛ ای شق بطنها عن ولدها. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). شکم بشکافتن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ گشاده و فراخ گردانیدن چیزی را، و منه حدیث الانک : فبقرت لها الحدیث ؛ ای فتحته و کشفته . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). فراخ گردانیدن چیزی را. (از آنندراج ). ◄ در حدیث هدهد سلیمان (ع ): فبقرالارض ؛ یعنی دید آب را در زیرزمین . (منتهی الارب ). نگریستن هدهد موضع آب را پس دیدن آنرا: بقرالهدهد الارض بقراً. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ◄ تفتیش کردن و پی بردن به امور ایشان : بقر فی بنی فلان ؛ تفتیش کرد و پی برد به امور ایشان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ مانده شدن . (آنندراج ). مانده گردیدن . (منتهی الارب ). درماندن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ شگفت داشتن سگ بدیدار گاو. (از آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ کنده شدن چشم مرد از دیدن دور. (آنندراج ). فرومانده بینایی شدن از دیدن دور. (منتهی الارب ). و رجوع به بَقَر شود.
بقر. [ ب َ ق َ ] (ع اِ) ج ِ بَقَرَة.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بمعنی مطلق گاو خواه نرخواه ماده بخلاف ثور که گاو نر را گویند. (آنندراج ) (از غیاث ). گاو، نام جنس است . (مهذب الاسماء). ثور. (یادداشت مؤلف ). گاو که حیوان چهارپای شیرده است . (فرهنگ نظام ). و رجوع به مخزن الادویه شود : غافل نبود در سرای طاعت تا مرد بیکسر بقر نباشد. ناصرخسرو. ولیکن بقر نیستی سوی دانا اگر جویدی حکمت باقری را. ناصرخسرو. هزار شکر مر آنرا که جود و قدرت او بصورت بشر اندر چنین بقر دارد. ناصرخسرو. درپیش خری کس چه نهد خود تن نازک لوزینه چرا عرضه دهد کس به بقر بر. سوزنی . ◄ نام یکی از سالهای دوازده گانه است و هر سال بنام جانوری منسوبست : موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار زین چار چو بگذری نهنگ آید و مار. (نصاب ). ◄ شخص گیج . ابله . احمق . (دزی ج ١ ص ١٠٢). ♦ البقر الابیض ؛ نامی است که به نشخوارکنندگان وحشی بلندقد داده اند . (دزی ج ١ ص ١٠٢). ♦ البقر الاحمر ؛ حیوانی است وحشی با شاخهایی عجیب و بلند و مابین گاو و نشخوارکنندگان وحشی بلند قد قرار دارد. (از دزی ج ١ص ١٠٢). ♦ بقرالوحش ؛ نوعی گاو کوهی و بز کوهی است که در صحراهای عربستان زندگی کند. (از دزی ج ١ ص ١٠٢). و رجوع به بقرالوحش در ردیف خود شود. ♦ عیون البقر ؛ انگوری سیاه و کلان و گرد و کم شیرینی . و اهل فلسطین آنرا نوعی از آلودانند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ♦ لحم بقری ؛ گوشت گاو. (دزی ج ١ ص ١٠٢).
بقر. [ ب َ ق َ / ب َ ] (ع مص ) فرومانده شدن کسی از دیدن دور. (ناظم الاطباء). فرومانده بینایی شدن از دیدار دور. ◄ مانده گردن . (منتهی الارب ). مانده شدن . (آنندراج ). و رجوع به بَقْر شود.