بقایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بقایی . [ ب َ ] (اِخ ) معروف به مولانا بقایی کمانگر. از اوست : لب بدندان چه گزی از پی خاموشی من ناله ام را چو سبب آن لب و دندان شده است . (از صبح گلشن ). تا بزلف تو سر درآوردم سر بدیوانگی برآوردم . (از مجالس النفایس ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ٢ شود.
بقایی . [ ب َ ] (اِخ ) میرابوالبقا، از قصبه ٔ تفرش است . مردی است خوش رفتار ومؤدب و شوخ طبع، خالی از نفاق و دورویی . از اوست : نسیم صبح چو بویی ز زلف یار گرفت جهان ز نکهت او بوی نوبهار گرفت . رجوع به تذکره ٔ مجمعالخواص شود.
بقایی .[ ب َ ] (اِخ ) محمد حسین خلف یادگار بیگ حالتی . از فضلاء شعرا بود و بناگاه جنونی بر او رسید که پدر خود را مسموم ساخت و بقصاص جان خود نیز باخت . از اوست : دل زارم عبیر رحمت جاوید می سازد بمن از ناز افشاند اگر آن گرد دامان را. (از صبح گلشن ).