بقاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ) [ ع. ] (اِ.) جِ بقعه ؛ خانهها، سرایها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ) [ ع. ] (اِ.) جِ بقعه ؛ خانهها، سرایها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بقاع . [ ب ِ ] (ع اِ) ج ِ بُقْعَة و بَقْعَة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). رجوع به بقعه شود. ◄ بقعه ها وخانه ها و سرای ها. (ناظم الاطباء). جاها. (از غیاث ). ج ِ بقعه . پاره ای زمین که از زمینهای دیگر ممتاز باشد.(آنندراج ) (از فرهنگ نظام ) : عرصه ٔ آن بقاع از ظلمت کفر و شرک پاک کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).شعار اسلام در آن بقاع و اصقاع ظاهر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ) . و شدت سرما بشکست و بقاع و رباع از هبوب نسیم صبا خوش و خرم گشت . (جهانگشای جوینی ). ◄ جای و گوی که در آن آب گرد آید. (آنندراج ). ♦ بقاع الخیر ؛ صومعه و خانقاه و تکیه . (ناظم الاطباء) : مجملاً لازمه ٔ منصب مطلق صدارت تعیین حکام شرع ... و سایر خدمه ٔ مزارات و مدارس و مساجد و بقاع الخیر... (تذکرة الملوک چ ٢ ص ٢). ♦ بقاع سپهر ارتفاع ؛ عمارتهایی که مانند آسمان بلند و مرتفع است . (ناظم الاطباء). ♦ بقاع متبرکه ؛ مشاهد و مقابر ائمه و بزرگان دین .
بقاع . [ ب ُ ] (ع اِ) اصابه خرء بقاع ؛ یعنی رسیدن کسی را غبار و عرق وماندن قدری از آن در بدن، و خرء بقاع نیز گویند. (ناظم الاطباء). یعنی از غبار و عرق تن او پیسه گردید.
مترادف و متضاد واژهدان
امکنه متبرکه، بقعهها، بقع، زیارتگاهها، مزارها، مکانهای متبرک امکنه، محلها، جاها، مکانها تکیهها، خانقاهها، صوامع، صومعهها