بقار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بقار. [ ب َق ْ قا ] (ع اِ) یکی از صور شمالی فلک که آنرا عوا و طاردالدب و حارس الشمال و حارس السماء و صیاح نیز خوانند و آن بشکل صیادی توهم شده که بر دست چپ چوبی و بر دست دیگر بند دو سگ شکاری دارد و با سگان دب اکبر را میراند و پنجاه و چهار ستاره بر آن رصد کرده اند که خباع و اولاد خباع و رمح از آن جمله اند. و ستاره ٔ قدر اول سماک رامح نیز در آن صورت است . عوا. العوا. صیاح . طاردة البرد. وَرَک ُالاْ َسَد عرقوب الاسد. (یادداشت بخطمؤلف ). صورت فلکی نزدیک دب اکبر. (دزی ج ١ ص ١٠٢).
بقار. [ ب َق ْ قا ](اِخ ) حسن بن داودبن حسن قرشی نحوی . قاری معروف به بقار که در سال ٣٥٢ هَ . ق . وفات یافته است . وی در علم نحو حاذق و در اصول تجوید و قرائت قرآن متفرد بود قرآن مجید را با الحان متفرق میخواند و کتاب قرائةالاعشی و کتاب اللغة در مخارج حروف و اصول نحو از تصنیفات اوست . (از ریحانة الادب ). و رجوع به اللباب شود.
بقار. [ ب ُق ْ قا ] (ع اِ) ج ِ بَقَرَة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). رجوع به بقرة شود.