بفروختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بفروختن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) مخفف بیفروختن . افروختن . روشن شدن : ببد بردر دژ بدینسان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز. فردوسی . سه جنگ گران کرده شده در دو روز سدیگر چو بفروخت گیتی فروز. فردوسی . بفرمود [ اسفندیار ] تا شمع بفروختند به هر سوی ایوان همی سوختند. فردوسی . گفت [ یعقوب لیث ] چراغی بفروز، چون بفروخت [ گفت ] آبم ده . (تاریخ سیستان ). غم بتولای تو بخریده ام جان بتمنای تو بفروخته . سعدی (بدایع). و رجوع به افروختن شود.