بفرمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بفرمان . [ ب ِ ف َ ] (ص مرکب، ق مرکب ) مطیع. بنا به امر. برحسب دستور : بلی بفرمان گویم اگر هجا گویم از آنکه قول خداوند را بفرمانم . مسعودسعد.
مترادف و متضاد واژهدان
رهوار (متضاد: بدلجام، سرکس) رام، فرمانبردار، مطیع (متضاد: نافرمان حسبالامر، بفرموده)