بغی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بغی . [ ب َغ ْی ْ ] (ع مص ) خرامیدن و شتافتن . (آنندراج ). خرامش و بناز رفتن اسب . (ناظم الاطباء). بناز خرامیدن اسب و سرعت نمودن آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نافرمانی نمودن کسی را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). گردنکشی کردن . (آنندراج ).بیفرمانی و از اطاعت بیرون رفتن . (غیاث ). شوریدن برکسی و برگشتن و گردن کشی کردن . (فرهنگ نظام ). ◄ (اِ) نافرمانی . (از ناظم الاطباء) : بوقبیس آرامگاه انبیا بوده مقیم باز غضبان گاه اهل بغی و عصیان آمده . خاقانی . و سیرت بغی و عنادآن گروه در نهاد وی متمکن نشده است . (گلستان ). ♦ بغی کردن ؛ نافرمانی کردن و یاغی شدن . (ناظم الاطباء). سرکشی و عصیان کردن : چون موالی و خدم او بر وی بغی کردند... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ (اِمص ) گمراهی و ضلالت . (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) ستم کردن . و تعدی نمودن . (منتهی الارب )(تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ) (ترجمان علامه جرجانی ص ٢٧). ستم نمودن و تعدی کردن . (ناظم الاطباء). ستم کردن و ستمگری . (کلیله ٔ چ مینوی ). ظلم و تعدی کردن : صلاح جویم و راه بغی نمی پویم . (تاریخ بیهقی ).و عاقبت مکر و فرجام بغی چنین باشد. (کلیله چ مینوی ص ١٥٦). ملک گفت موجب هلاک بوم مرا بغی می نماید و ضعف رای وزرا. (همان کتاب ص ٢٢٩). و محاسدت اهل بغی پوشیده نیست ... (همان کتاب ص ٣٢٢). گفتم بغداد بغی دارد و بیداد دیده نه ای داد باغهای صفاهان . خاقانی . بَغَی ً، بُغاء، بَغْیَه، بِغیَة. (منتهی الارب ). و رجوع به مصادر مذکور شود.
بغی . [ ب ُ غ َن ْ ] (ع مص ) جستن چیزی را. (ناظم الاطباء). طلبیدن . (از اقرب الموارد). جستن کسی را و اعانت کردن وی را در طلب . (از منتهی الارب ). ◄ بر طلب چیزی داشتن کسی را. ◄ آماس کردن ریش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بیاماسیدن جراحت و ریم دار شدن آن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بتأمل نگریستن بسوی چیزی و انتظار کردن آنرا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نظر کردن بچیزی و چشم داشتن . (آنندراج ). ◄ سخت باریدن باران . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نیک باران باریدن و پر شدن آب رودخانه . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ تجاوز کردن از حد. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). از حد درگذشتن . (ترجمان علامه جرجانی ص ٢٧). ◄ عدول کردن از حق . (منتهی الارب ). تعهد کردن و عدول کردن از حق . (ناظم الاطباء). از حق برگشتن . (آنندراج ). طلب بناحق . (یادداشت مؤلف ). تجاوز از حق ودست درازی کردن . (از اقرب الموارد). ◄ دروغ گفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ زنا کردن . بُغاء، بُغْیَة، بِغْیَة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و رجوع به همین مصادر شود.
بغی . [ ب َ غی ی ] (ع ص ) داه و زن زناکار. ج، بغایا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پلیدکار. (ترجمان علامه جرجانی ص ٢٧). کنیزک و زن فاجره . ج، بغایا. (آنندراج ). زن تبه کار. ج، بغایا. (مهذب الاسماء) : پس گفتند: یا اخت هرون ماکان ابوک امرء سوء و ما کانت امک بغیا (قرآن ٢٨/١٩)؛ یا خواهر هرون هرگز پدر توبدکار نبود و مادر تو هم بد نبود. (قصص العلماء). تو بزیر آن چو زن بغنوده ای ای بغی تو خود مخنث بوده ای . مثنوی . ◄ بسیارجستجوکننده و ریزه کاری نماینده در دیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زن جستجوکننده و ریزه کاری نماینده در دیدن . (آنندراج ). ◄ صیغه ٔ صفت مشبهه، بمعنی بیفرمان . (غیاث ).