بغلتاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بغلتاق . [ ب َغ َ ] (اِ) بغلطاق . طاقیه و کلاه و فرجی را گویند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). بغل بند و قبا. (رشیدی )(از سروری ). قبا و طاقیه و کلاه و فرجی . (ناظم الاطباء). بمعنی قبا از رشیدی و در برهان کلاه فرجی و طاقه . و بعضی بمعنی جامه ٔ بغل بند نوشته و در سراج اللغات نوشته که بمعنی بغل بند و کلاه چون طاء و قاف در فارسی نمی آید شاید که زبان دیگر باشد. (غیاث ) : طلسم چاه نخشب گشت بغدادی بغلتاقش وگرنه چون برآید ماه چندین از گریبانش . مختاری (از انجمن آرا) (از آنندراج ). بغل تاقیست جفت او تن نازک مزاج او که خواهد ماه گردون تا شود گوی گریبانش . شمس طبسی . ز آرزوی بغلتاق فستقی تو گل چو پسته چاک زده صد ره های همچو حریر. نجیب جزفاذقانی . آنچه پنجه سال بافیدی بهوش زآن نسیج خود بغلتاقی بپوش . مولوی . که ببر این را بغلتاق فراخ زامتحان پیدا شود او را دو شاخ . مولوی . تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی قبای حسن برکندی که آزاد ازبغلتاقی . مولوی (دیوان ). ماند همی بروشنی ماهتاب از آب سیمین برت بزیر بغلتاق فستقی . امامی هروی . به مشکین سنبلت بالای لاله به سیمین سوسنت زیر بغلتاق . مجد همگر (از آنندراج ). بغلتاق و دستار و رختی که داشت زبالا بدامان او در گذاشت . سعدی (از فرهنگ سروری )(از رشیدی ). ◄ برگستوان . (از برهان ) (ناظم الاطباء). و رجوع به بغلطاق شود. ◄ کلاه درویشان . (تحفةالسعاده از سروری ). ◄ نوعی از خفتان و زیور. جمعی از فرهنگ نویسان معنی لفظ مذکور را کلاه و فرجی (قسمی از قبا) نوشته اند و آنچه من نوشتم از فرهنگ زبان ترکی است . ناصری از شعر عثمان مختاری معنی گریبان استنباط می کند در حالتی که به هیچ وجه معنی گریبان فهمیده نمیشود بلکه بمعنی خفتان یافرجی است . (فرهنگ نظام ).