بعثت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ ثَ) [ ع. بعثة ] (مص م.)<BR>۱- برانگیختن.<BR>۲- رستاخیز.<BR>۳- فرستادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ ثَ) [ ع. بعثه ] (مص م.) ۱- برانگیختن. ۲- رستاخیز. ۳- فرستادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بعثت . [ ب ِ ث َ ] (ع اِمص ) بعثة. رسالت . فرستادگی و ارسال . (ناظم الاطباء). بعث . (فرهنگ نظام ). ♦ بعث کردن ؛ برانگیختن . واداشتن : و تن خویش را بعث کن بفرهنگ و هنر آموختن . (ص ٣٥ منتخب قابوسنامه ). و در باطن با اسکندر رومی یکی شد و او را بعث کرد بر قصد داربن دارا. (ص ٥٥ فارسنامه ٔ ابن البلخی ). ♦ سال بعثت ؛ سالی که خدای تعالی رسول را برسالت مبعوث کرد.
واژگان فارسی سره واژهدان
انگیزش