بطح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بطح . [ ب َ ] (ع مص ) بر روی افکندن کسی را. (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (مؤید الفضلاء). به روی افکندن و خوار کردن . (زوزنی ). در روی افکندن . (تاج المصادر بیهقی ). به روی افکندن . و رجوع به دزی ج ١ص ٩٣ شود. ◄ در اصطلاح قراء، اماله را گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به اماله شود.
بطح . [ب َ طِ ] (ع اِ) بطحیة. بطحاء. ابطح . جوی در سنگلاخ . ج، بطاح . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ).
بطح . [ ب ُ ] (ع مص ) چسبیدن بچیزی غیر برآمده از آن . و منه : کان کمام الصحابة بطحاً؛ ای لازقة بالرأس غیر ذاهبة فی الهواء، و الکمام القلانس . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). چسبیدن بچیزی غیر برآمده از آن . (آنندراج ).