بشکوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشکوه . [ ب ِ ش ُ / ب ِ ] (ص مرکب ) باشکوه . مردم صاحب شوکت و حشمت و هیبت را گویند.(برهان ). مردم صاحب شوکت و هیبت که آنرا باشکوه گویند مانند بخرد که باخرد آمده . (از آنندراج ). مردم صاحب حشمت و شکوه . (ناظم الاطباء). صاحب حشمت و هیبت . (از سروری ). باشکوه . با فر. باهنگ . و رجوع به شعوری ج ١ورق ٢٠٩ شود : ز بس بود بشکوه و بافرهی جهان دید او را خورای شهی . لبیبی (از سروری ) (از فرهنگ نظام ). یکی یاقوت رمانی بشکوه بزرگ و گرد و ناهموار چون کوه . (ویس و رامین ). ◄ (اِ) شوکت و هیبت . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی