بشول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ یا بِ یا بُ) (ص.) <BR>۱- چالاک.<BR>۲- باهوش.<BR>۳- کارساز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ یا بِ یا بُ) (ص.) ۱- چالاک. ۲- باهوش. ۳- کارساز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشول . [ ب َ / ب ِ / ب ُ ](نف مرخم ) گزارنده ٔ کارها. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گزارنده ٔ کار باشد. (سروری ) (از شعوری ). رجوع به شولیدن شود. ◄ داننده و بیننده . (ازبرهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). ◄ (اِمص ) دیدن . دانستن . (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ خطی ) (سروری ) (از مؤید الفضلاء). ◄ گزاردن کار بود. (اوبهی ) (فرهنگ خطی ). ◄ برهم زدگی و پریشانی . (از برهان ) (سروری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). برهم زدن و پریشان شدن . (شعوری ) : بیان طره ٔ تو کرد می ولیک دلم ز بس بشول که دارد بکنه آن نرسید. ابن یمین (از سروری ) (از شعوری ) (از فرهنگ نظام ). ◄ (فعل امر) صیغه ٔ امر بدین معنی یعنی برهم زن و پریشان کن . (از برهان ) (از سروری ). رجوع به بشولیدن شود. ◄ صیغه ٔ امر یعنی بدان و ببین و کارسازی کن . (از برهان )(از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از جهانگیری ). بمعنی امر بگذاردن کار و دیدن نیز آمده . (سروری ). مصلحت داشتن . (شعوری ). بدان و ببین . (رشیدی ) (از سروری ). رجوع به بشولیدن شود. ◄ (ص ) تیزدست و کارآزموده . ◄ چست و چالاک . ◄ باهوش . ◄ (اِ) هنگامه و غوغا. (ناظم الاطباء). ♦ کاربشول ؛ کارساز. آنکه کاری انجام دهد : کاربشولی که خردکیش شد از سر تدبیر و خرد بیش شد . ابوشکور (از سروری ) (از شعوری ). رجوع به کاربشول و کاربشولی در همین لغت نامه و مبشول در برهان شود. ♦ لقمه بشول و لقمه بشولی ؛ ظاهراً در ابیات زیر بمعنی فضولی و هرزگی و تجاوز و کنایه از ذکر باشد : خشمش آنجا که داد نامیه را گوشمال لقمه بشولی نکرد خار ببزم رطب . اثیرالدین اخسیکتی (دیوان ص ٢٩). زرد گشت از فراق لقمه بشول روی سرخ من ای سیاهه ٔ دول . انوری [ در هجو قاضی کیرنک ]. (دیوان چ نفیسی ).