بشع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشع. [ ب َ ] (ع مص ) بَشِع شدن طعام ؛ گلوگیر شدن طعام . (تاج المصادر) (از اقرب الموارد). ◄ ناخوش شدن مرد از خوردن طعام بدمزه . ◄ بد بوی دهن گردیدن از ناکردن خلال و مسواک . ◄ لبریز آب گردیدن وادی . (از منتهی الارب ). تنگ شدن وادی . بسبب آب و مردم و بدشمردن اقامت درآن . (از اقرب الموارد). ◄ عاجز و تنگ شدن کسی به کاری . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ دِبش (از دزی ج ١ ص ٨٩).
بشع. [ ب َ ش ِ ] (ع ص ) طعام بدمزه ٔ حلق سوز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بدمزه و گلوگیر. (غیاث ). ناخوش . (در طعم ). طعام بشع؛ طعامی ناخوش . (مهذب الاسماء). طعامی کریه که در آن خشکی و تلخی باشد مانند مزه ٔ اهلیلج . (از اقرب الموارد). و در النهایه آمده است : که بَشِع بمعنی طعام و لباس و کلام خشن است . (از اقرب الموارد). و در حدیث آمده است که : محمد (ص ) بشع میخورد یعنی طعام خشن بدطعم، اشاره به اینکه مذمت طعام نمی کرد. (از اقرب الموارد). ◄ آنکه از دهنش بوی بد آید از ناکردن خلال و مسواک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کسی که طعام بدمزه حلق سوز خورده باشد. ◄ بدخو. (از منتهی الارب ) (آنندراج )(از ناظم الاطباء). بدخلق و بدمعاشرت . (از اقرب الموارد). ◄ ناکس . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) چوب بشع یا چوب پرگره .و تأنیث آن بشعة است . (از اقرب الموارد). ◄ بدنفس . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ♦ رجل بشع الخلق والمنظر ؛ مرد زشتی که در دیدگان خوش نیاید. ♦ رجل بشع الوجه ؛ ترشروی، عبوس . (از اقرب الموارد). ◄ ترشروی، چین بجبین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).