بسطام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسطام . [ ب َ ] (اِخ ) (دروازه ٔ...) یکی از پنج دروازه ٔ شهر استرآباد که در مشرق شهر قراردارد. رجوع به سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینوچ ١٣٣٦ هَ . ش . بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص ١٠٤ شود.
بسطام . [ ب َ ] (اِخ ) مولی صفوان بن امیه بود. و نام وی نسطاس نیز روایت شده . رجوع به الاصابة ج ١ ص ١٥٤ و نسطاس شود.
بسطام . [ ب َ ] (اِخ ) طایفه ای از عشیره ٔ حسنوند ایل کرد پشتکوه . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ٦٣).