بسره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسره . [ ب ُ رَ / ب ُ س ُ رَ ] (ع اِ) بسرة، یک غوره ٔ خرما. واحدبسر. ج، بُسَرات . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (ازآنندراج ). ◄ آفتاب بوقت برآمدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : مرکب همایون در آغاز بسره ٔ عین و عین بسره مانند سیل مواج و...(دره ٔ نادره چ شهیدی ص ٢٢٩). ◄ نام مهره ای است و بدین معنی بدون الف و لام است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ سر نره ٔ سگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ آنچه از گیاه از روی خاک برآید و قد نکشد چه در این حالت هنوز تر است . (از متن اللغة: بسر): و اول ما بداء من النبات بارض ثم جسیم ثم بسرة ثم صمعا ثم حشیش . (منتهی الارب ).
بسره . [ ب َ رَ ] (اِخ ) بصره در لغت بمعنی بسیارراه است یعنی کثیرالطرق و آن شهری بود که از اطراف عرب و عجم در آن جمع می شده اند و آخر اعراب غلبه کردندو نام آن را معرب نموده بصره کردند. الان بتعریب مشهور است و منسوب به آنجا را بصری خوانند. (انجمن آرا)(آنندراج ). و رجوع به الاصابة ج ١ ص ١٥٤و بصره شود.
بسره . [ ب ُ رَ/ ب ُ س ُ رَ ] (اِخ ) بسرة، نام ربیبه ٔ نبی صلی اﷲ علیه و سلم که دختر ابی سلمه بود.و بدین معنی بدون الف ولام است . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).