بسر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسر شدن . [ ب ِ س َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آخر شدن . (غیاث ). کنایه از آخر شدن . (آنندراج ). بسر رسیدن . (آنندراج ). بپایان آمدن : از تو همی بسر نشوداین بلا و عشق گر زنده مانم آخر روزی بسر شود. مسعودسعد. اول رسن است وانگهی چاه بی پای کجا بسر شود راه . نظامی (الحاقی ). بپای شوق گر این ره بسر شدی حافظ. بدست هجر ندادی کسی عنان فراق . حافظ (از آنندراج ). درین امید بسر شد دریغعمر عزیز که آنچه در دلم است از درم فراز آید. سعدی (گلستان ). ◄ بر سر راه رفتن . بسر درآمدن : در نبردش که شیر خارد دم اسب دشمن بسر شود نه به سم . نظامی (هفت پیکر ص ٢٣).