بسر رفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسر رفتن . [ ب ِ س َ رَ ت َ ] (مص مرکب ) بسر افتادن . (آنندراج ). ◄ لبریز شدن دیگ جوشان . بجوش آمدن و از سر ریختن آب در ظرف غذا. به غلیان آمدن . (فرهنگ فارسی معین ) : دل نزار و تن بردبار خواهد عشق که از نسیم بجوش آید و بسر نرود. نظری (از آنندراج ). ظرفی بهم رسان که مبادا بسر روی منصور را کمند بلا در گلو کنند. نظری (از آنندراج ). رجوع به سر رفتن شود. ◄ انجام شدن . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بسر رفتن کار ؛ انجام شدن کار. (فرهنگ فارسی معین ).