بسر رسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسر رسیدن . [ ب ِ س َ رَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از آخر شدن . (آنندراج : بسر رسید) : خنجر بدست بر سرم آن سیمبر رسید گفتم که چیست گفت که عمرت بسر رسید. قاضی احمد (از آنندراج ). ◄ بر باد رفتن . (آنندراج : بسررسید). بر باد رفتن . نابود شدن . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بسر کسی رسیدن ؛ بحال او وارسیدن . (آنندراج ). ۩ حاضر شدن بر بالین کسی برای احوالپرسی : به چه ناز رفته باشد ز جهان نیازمندی که بوقت جان سپردن بسرش رسیده باشی . لاادری (ازآنندراج ). رجوع به بسر کسی آمدن شود.