بسد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسد. [ ب ُ ](اِ) بمعنی بست باشد که گلزار است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). لفظ بسد مبدل بُست بمعنی باغی که در آن گل یا میوه یا هر دو باشد. (فرهنگ نظام : بست ). بست و گلزار. (ناظم الاطباء). گلستان . ◄ جایی که میوه ٔ خوشبوی بهم رسد. (برهان ) . جایی که میوه های خوشبو در آنجا باشد. (ناظم الاطباء).
بسد. [ ب ُ / ب ِ س س َ ] (اِ) بسذ. وسد. مرجان را گویند و آن را حجر شجری نیز خوانند. (برهان ). معرب بُسَد، مرجان . (انجمن آرا) (ذخیره ) (فرهنگ خطی ). مرجان که به هندی آن را مونگا گویند. (غیاث ). آن را کامه نیز گویند. به تازیش مرجان و به هندی بیوالی نامند. (از شرفنامه ٔ منیری ). مرجان . (ناظم الاطباء). قورَل . قورالیون . مهره ٔ سرخ مرجان . بیرونی در کتاب الجماهر گوید: حجر شجری، ریشه اش را مرجان و شاخه هایش را بسد گویند. (از لکلرک درشرح حال بیرونی کتاب چهارم ص ٤٨٦ س ١١) رجوع به بِستام شود. مرجان باشد و آن را کامه نیز خوانند و منبت آن قعر دریاست رسنی افکنند و برکشند چون باد بر آن وزد و آفتاب بر آن تابد سرخ گردد. کذا فی عجایب البلدان . (از فرهنگ سروری ). ◄ بیخ مرجان را گفته اند که اصل مرجان باشد. و گویند منبت آن قعر دریاست ریسمانی بر آن بندند و برکنند چون باد بر آن وزد و آفتاب بر آن تابد سخت و سرخ گردد، و آن برزخ میان نبات و جماد چنانکه نخل خرما میان نبات و حیوان، و بوزینه میان انسان و حیوان و انسان میان خلق و رحمان . گویند اگر بر گردن مصروع بندند نافع باشد. و همچنین اگر بر گردن صاحب نقرس بندند. (برهان ) (از انجمن آرا) (آنندراج ). بیخ مرجان . (ناظم الاطباء). قزوال معرب قزول النون یونانیست و به رومی قولوریون و بلغتی قوالن و به عربی ناشف نامند. ماهیت آن : آنچه مشهور است که بیخ مرجانست اصلی ندارد بلکه سنگی است سرخ پر سوراخ مانند خانه ٔ زنبور ولیکن سوراخهای این از آن باریک تر و صلب و در سواحل دریای عمان و یمن و فارس و مالدیب و غیرها در زیر آب تکون می یابد و صاحب شفاءالاسقام نوشته که گفته اند آن نبات بحری است و در جوف دریا میروید و چون از دریا برآورند و هوا بدان برسد سخت و صلب میگردد و نوشته که مستعمل در دواالمسک بسد است زیرا که خوب نرم ساییده میشود و ته نشین ظرف نمیگردد و بخلاف مرجان و آن سفید و سیاه نیز میباشد سیاه آن صلب تر و سفید آن رخوتر ازسرخ آنست و بهترین آن سرخ صلب شفاف بی رمل است . (فهرست مخزن الادویه ). و رجوع به مخزن الادویه صص ١٣٨ - ١٤٩ شود. به رومی او را قولویون گویند و بعضی قولن گویند و صاحب التهذیب گفته که چنین آورده اند که بسد و مرجان نوعیست از جواهر معدنی و لون او سرخست و پریان او را در دریا اندازند و دیسقوریدوس گوید آن درختیست که در آب دریا رسته شود و چون غواصان او را برکشند و هوا او را دریابد جرم او صلب شود و محکم گردد و نیکوترین وی آن بود که بغایت سرخ بود و ساق او راست بود و زود در هم شکسته شود. یونس گوید: یکنوع او سرخست و نوع دیگر سیاه و ابومعاذاز دمشقی روایت کند که درخت مرجان را بسد خوانند و این قول در سترست به نزدیک اطبا و صیادنه و اهل لغت گویند: مرجان مروارید خرد را گویند بسد در اصل وی بوده است و عرب او را معرب کرده است . و نوعی از ورا خروهک گویند و رازی در جامعخود آورده است که درخت بسد بزرگ باشد و منبت او دریا بود و در بعضی مواضع که باد کشتی را بروزند کشتی خرد بشکند و قول او دال است بر آنکه جسم او قبل از ملاقات هوا صلب و محکم بود. (ترجمه ٔ صیدنه ٔ ابوریحان بیرونی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ). مؤلف نزهةالقلوب آن را از نوع اوسط احجار دانسته است . (نزهةالقلوب چ ١٣٣١ هَ . ق . لیدن ص ٢٠٥) رجوع به فهرست مخزن الادویه ص ١٣٩، و ابن بیطار متن عربی ص ٩٣ و ترجمه ٔ فرانسوی ص ٢٢٣، نخبةالدهر ص ٧٣، الجماهر بیرونی ص ١٣٧، ١٦٤، ١٨٩، تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص ٧٧، المعرب جوالیقی ص ٣٢٩س ٩، دزی ج ١ ص ٨٣، شعوری ج ١ ورق ٢١٢ شود. این کلمه در بعضی از اشعار به تخفیف هم آمده است : ز بسد بزرینه نی دردمید بارسال نی داد دم را گذر. لوکری . ای سرخ گل تو بسد و زر و زمردی ای لاله ٔ شکفته عقیق و خماهنی . خسروی . چو نر اندر آمد یکی تیغ زد بشد رنگ رویش چو رنگ بسد. فردوسی . لب رستم از خنده شد چون بسد چنین گفته نیکی ز یزدان رسد . فردوسی . سپیدش مژه دیدگان قیرگون چو بسد لب و رخ بمانند خون . فردوسی . گروهی آنک ندانند بازسیم از سرب همه دروغزن و خربطند و خیره سرند. نمتک و بسد نزدیکشان یکی باشد از آنکه هر دو بگونه شبیه یکدیگرند. قریعالدهر (ازلغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٩٧). سوسن چون طوطیی ز بسد منقار باز بمنقارش از زبانش عسجد. منوچهری . بهر شاخ بر، مرغی از رنگ رنگ زبرجد بمنقار و بسد بچنگ . اسدی (گرشاسبنامه ). گر داشت بر زمرد و لؤلؤ چرا کنون در باغ رزم شاخ بسد گشت یار تیغ. مسعودسعد. یکی برگ او بیرم و شاخ بسد یکی برگ او کژدم و شاخ نشتر. ناصرخسرو. آن سخن سنج شهی کو چو دوبسد بگشاد خانه ٔ عقل دو صد کله ببندد ز درر. سنایی . در عالم جماد که اول چیزی گل بوده ترقی همی کرده و شریفتر همی شد تا به مرجان رسید. اعنی بسد که آخرین عالم جماد بود پیوسته به اولین چیزی از عالم نبات . (چهارمقاله ). ای دو لب تو بسد وی دو رخ تو نسرین نسرین تو دو سنبل در بسد تو پروین . سوزنی . ای گشته مرا لعل تو مانند بسد وی گشته به دندان بسد عاشق صد. خاقانی . بر بسدت که ذره ازو، سایه بیش داشت سایه ز شیب و ذره زبالا گریسته . خاقانی . بهر دستینه رباب از جام و می زر و بسد رایگان برخاسته . خاقانی . ♦ بسد سوخته ؛ صاحب ذخیره گوید: صفت سوختن بسد آن است که بسد را بسایند و بکوزه درکنند و سر کوزه به گل بگیرند و به تنوری که آتش او آرمیده باشد درنهند یک شب، و دیگر روز بردارند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ بسد ناطق ؛ کنایه از لب معشوق . (انجمن آرا).