بسدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسدین . [ ب ُ س َ / بُس ْ س َ ] (ص نسبی ) منسوب به بسد که مرجان باشد و مراد از سرخی است . (از غیاث ) (آنندراج ). سرخ به رنگ مرجان . (ناظم الاطباء). قرمزرنگ . به رنگ بسد : از آن کو ز ابری بازکردار کلفتش بسدین و تنش زرین . رودکی . لاله زاری خوش شکفته پیش برگ یاسمین چون دهان بسدین در گوش سیمین گفته راز. منوچهری . ابر بر کار کرده کارگهی بسدین پود و زمردینش تار. مسعودسعد. ز بسدین لب لعل شکر سرشته ٔ او خطی چو برگ نی سبز نو دمید امسال . سوزنی . فرو گسست بعناب عنبرین سنبل فرو شکست بخوشاب بسدین شکر. انوری . و در اشعار فارسی گاهی به تخفیف نیز آمده است : به سمن زار درون لاله ٔ نعمان بشنار چون دواتی بسدین است خراسانی وار وان دوات بسدین را نه سر است و نه نگار در بنش تازه مداد طبری برده بکار چون دو انگشت دبیری که کند فصل بهار به دوات بسدین اندر شبگیر پگاه . منوچهری .