بستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بستی . [ ب َ ] (ص نسبی ) آنکه به بست نشسته است : شاه بستی ها را از حرم حضرت معصومه (س ) بیرون کشید. متحصن .
بستی . [ ب ُ ] (ص نسبی ) منسوبست به بست که شهریست از شهرهای کابل در بین هرات و غزنه وشهری بزرگ پر از اشجار و آبها است و جمعی از ائمه ٔ حدیث از این شهر برخاسته اند. (از سمعانی ). و رجوع به لباب الانساب شود. اهل بست . از مردم بست : ستی پس پشت، پشت بستی بستست پیش پشتی ستی بسی بنشستست . عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٢٧). چه خانه ست این کزو گشت این گشن لشکر یکی هند و یکی سکزی یکی بستی . ناصرخسرو.
بستی . [ ب ُ ] (ص نسبی ) باغبان و منسوب به باغ . (آنندراج ). مخفف بستانی .