بسامان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسامان . [ ب ِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) نیک و خوب و راست . (ناظم الاطباء) : که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد بسامان درین ملک زیست . سعدی (بوستان ). کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است . سعدی (بوستان ). بسامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری بدرمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم . حافظ. ◄ با سامان ؛ منظم، مرتب : بزارید در خدمتش بارها که هیچش بسامان نشدکارها. سعدی (بوستان ). و رجوع به شعوری، ج ١ ورق ١٨٦ شود. ◄ خوش حالت . ◄ آسوده خاطر. (ناظم الاطباء).