بساز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بساز. [ ب ِ ] (اِ) روز. (ناظم الاطباء). ◄ (فعل امر) امر از ساختن . (دِمزن ) (شعوری ج ١ ورق ٢٠٣). رجوع به ساختن شود. ◄ (ص مرکب )آماده و درست، کوک و مجهز برای نواختن : معاشری خوش و رودی بساز میخواهم که درد خویش بگویم بناله ٔ بم و زیر. حافظ. ◄ سازگار: زنی بساز؛ زنی سازگار و نجیب . رجوع به ساختن شود. ♦ بساز آمدن ؛ مجهز و مکمل آمدن . با ساز آمدن : در بغل شیشه و در دست قدح در بر چنگ چشم بد دور که بسیار بساز آمده ای . صائب . و رجوع به ساختن شود. ♦ بساز آوردن کار کسی ؛ رو به راه کردن . رونق دادن . درست کردن کار او : کار بی رونقان بساز آورد رفتگان را بملک بازآورد. نظامی . و رجوع به ساختن شود. ♦ بساز گشتن کار کسی ؛ با ساز شدن . مرتب گشتن . روبراه و منظم شدن : تا کارت ازوبساز گردد دولت بدر تو بازگردد. نظامی . رجوع به ساختن شود.