بساتین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بساتین . [ ب َ ] (اِخ ) سه فرسخ میانه جنوب و مشرق عسلویه است . (فارسنامه ٔ ناصری ). دهی است از دهستان مالکی بخش کنگان شهرستان بوشهر که در ٨٤ هزارگزی جنوب خاور کنگان و دو هزارگزی جنوب شوسه ٔ سابق کنگان به لنگه در جلگه واقع است . هوایش گرم با ١١٢ تن سکنه . آبش از چاه و محصولاتش، غلات، خرما و شغل مردمش، زراعت وراهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
بساتین . [ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جراحی بخش شادگان شهرستان خرمشهر که در ٥٤ هزارگزی شمال خاوری شادگان، و ٣ هزارگزی شمال رودخانه ٔ جراحی در دشت واقع است . منطقه ای است گرمسیر با ١٠٠ تن سکنه . آبش از رودخانه ٔ جراحی و محصولش غلات و شغل مردمش زراعت و حشم داری است . ساکنان آن از طایفه ٔ آل ابوشوکه هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
بساتین . [ ب َ] (اِ) ج ِ بستان . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (المنجد). ج ِ بستان بمعنی باغ . (دِمزن ). ج ِ لفظ بستان .باغها و بوستانها. لفظ مذکور جمع عربی است از لفظ بستان که معرب بوستان است . (فرهنگ نظام ) : تاچون ز در باغ درآید مه نیسان از دیدن آن تازه شود روی بساتین . فرخی . شاید اگر ز جسم بزندانم کز علم درشکفته بساتینم . ناصرخسرو. ابر نایافته از کف جوادش تعلیم لؤلؤافشانی بر باغ و بساتین نکند. سوزنی . و منازل وباغات و بساتین ایشانرا بسوزانید. (تاریخ قم ص ١٦٣). و در مساحت صیمری در باغات و بساتین مشجره ٔ معینه . (تاریخ قم ص ١٠٦).