بسا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) (ق.) بس، بسیار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) (ق.) بس، بسیار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسا. [ ب َ ] (ق ) بمعنی ای بس و بسیار باشد. (برهان ) (سروری ) (هفت قلزم ) (دِمزن ). ای بس و بسیار چنانکه خوشا یعنی ای خوش . (انجمن آرا). ای بس و بسیار. (ناظم الاطباء). ای بس و بسیار چنانکه خوشا یعنی آن خوش . و مزید علیه بس و از بعضی مواقع مستفاد میشود که الف درین ترکیب برای افاده ٔ معنی رابطه است مثل الف دریغا و دردا و حسرتا و زودا و غیر آن . (آنندراج ). بمعنی بسیار و الف برای کثرت یا زاید است . (غیاث ). ای بس . بسیار. (فرهنگ نظام ). بسیار. (شرفنامه ٔ منیری ). چند و چندی . (ناظم الاطباء). مدتی . زمانی دراز. چه بسیار. چقدر کثیر. کم . (ترجمان القرآن عادل بن علی ). و رجوع به «آ» در همین لغت نامه شود : بسا مرد بخیلا که می بخورد کریمی بجهان درپراکنید. رودکی . بسا کسا که جوین نان همی نیابد سیر بسا کسا که بره و فرخشه است بر خوانش . رودکی . بسا خان و کاشانه و باد غرد بدو اندرون شادی و نوشخورد. ابوشکور. بسا کسا که ندیم حریره و بره است و بس کس است که سیری نیاید از ملکش . ابوالمؤید. خماروار همه ساله با کبار بود بسا سرا که جدا کرد در زمانه خمار. دقیقی . بسا طبیب که مایه نداشت و درد فزود وزیر باید ملک هزارساله چه سود. منجیک . نهادند بر دشمنان تیغ کین بسا سر که افکنده شد بر زمین . فردوسی . بسا پهلوانان که بیجان شدند زن و کودک خرد پیچان شدند. فردوسی . بحمله پلنگ و بدل نرّه شیر بسا سر که او اندر آرد بزیر. فردوسی . بسا کسا که چو من سوی خدمتش رفتند بچاشتگاه غمین، شادمان شدند بشام . فرخی . بسا تنا که فرستد دمادم اندر پس سنان نیزه ٔ او از وجود سوی عدم . فرخی . بساکسا که گنه کرد و هیچ عذر نداشت دل کریمش از آن کس بخواست عذر گناه . فرخی . گفت شاهان این مگو که هنوز جوانی و بسا سالها که تو در جهان خواهی بودن . (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی نفیسی ). بسا نامداران که بردند رنج نهانی نهادند هرجای گنج . اسدی . نه هرگز پی شیر شد خورد گور بسا کس که از شیر شد بخت کور. اسدی (گرشاسبنامه ). بسا کس که برخورد و هرگز نکاشت بسا کس که کارید و بر برنداشت . اسدی . بسا حیلت که بر بهتال وبال گردد. (کلیله و دمنه ). بسا محنت که دولت آخر اوست که دیمه را نتیجه نوبهار است . خاقانی . اگر فساد کند هرکه او نبیذ خورد بسا فساد که در یثرب است و در مکه . منوچهری . بسا راز که آشکار خواهد شد در قیامت . (تاریخ بیهقی ). بهشتادو نود چون دررسیدی بسا سختی که از گیتی بدیدی . نظامی . بسا کارا که شد روشن تر از ماه بهمت خاصه همت، همت شاه . نظامی . بسا دهقان که صد خرمن بکارد ز صد خرمن یکی جو برندارد. نظامی . بسا عقل زورآور چیردست که سودای عشقش کند زیردست . سعدی (بوستان ). بسا تیر و دیماه و اردی بهشت بیاید که ما خاک باشیم و خشت . سعدی . نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست . حافظ. بجبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد بسا شکست که با افسر شهی آورد. حافظ. ♦ بسا بزرگ ؛ بسیار بزرگ . بسیار نجیب و بزرگوار. (ناظم الاطباء). خیلی بزرگ . (دِمزن ). ♦ بسا بسا ؛ بمعنی بساست در موقع تأکید و مبالغه گفته میشود. (شعوری ج ١ ورق ١٥٠). بسابسا و چندچندبسا؛ خیلی . بسیار. (دِمزن ). ♦ بساکه ؛ چه بسیار که . چه مدتها که . بسا که مست در این خانه بودم و شادان چنانکه جاه من افزون بد از امیر و بیوک . رودکی . بسا که خندان کردست چرخ گریان را بسا که گریان کردست نیز خندان را. ناصرخسرو. ♦ ای بسا ؛ چه بسیار. ای بسا شور کز آن زلفینکان انگیختی گر نترسیدی ز بومنصور عادل کدخدای . منوچهری . ای بسا شیرکان ترا آهوست وی بسا در دکان ترا داروست . سنایی . ای بساابلیس آدم رو که هست پس بهر دستی نشاید داد دست . مولوی . ای بسا اسب تیزرو که بمرد خرک لنگ جان به منزل برد. سعدی (گلستان ). ای بسا توبه که چون توبه ٔ حافظ بشکست . حافظ. ♦ چه بسا ؛ چه بسیار: چه بسا نیرو که هدر شد. چه بسا گفتم و نشنید. ◄ وای . (ناظم الاطباء).
بسا. [ ب َ ] (اِخ ) پسا. فسا. نام شهری است در فارس که آن را فسا میگویند. (برهان ) (فرهنگ سروری ) (ناظم الاطباء) (دِمزن ). نام شهری است در فارس که آن را معرب کرده فسا خوانند و منسوب بدانجا را فسایی وفسوی گویند چنانکه هراتی و هروی . (انجمن آرا)(ابن بطوطه ) (آنندراج ). معرب فسا و شهریست به فارس در چهارمنزلی شیراز. اصطخری گوید: بزرگترین شهر کوره ٔ دارابگرد، فساست . (معجم البلدان ) (مراصدالاطلاع ) (هفت قلزم ). رجوع به فرهنگ شعوری ورق ١٥١١ و مجمل التواریخ والقصص ص ٥٢ و تاریخ سیستان . و فسا و پسا، شود.
بسا. [ ب َ ] (اِ) اصطلاح نجومی هندیان است .رجوع به ماللهند ص ٣١٦ س ٢ جدول مذنبات عالیه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بسیار، چه بسیار شاید، احتمالا