بس کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ. کَ دَ) (مص ل.) بسنده کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ. کَ دَ) (مص ل.) بسنده کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بس کردن . [ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ایستادن و بازماندن . (ناظم الاطباء: بس ) بازماندن . متوقف شدن . (فرهنگ فارسی معین ). بازایستادن . ◄ کم کردن . (آنندراج ) . ◄ فروگذاشتن . ترک گفتن . رها کردن واگذاشتن و ترک کردن . (ناظم الاطباء). رها ساختن . ◄ قطع کردن . ◄ تمام کردن . ◄ صرف نظر کردن : بزور و به آزار نگذشت کس مگر کز تن خویشتن کرد بس . فردوسی . یکی گوشه ای بس کنیم از جهان به یک سو خرامیم با همرهان . فردوسی . همی ننگش آمد [ مادر اسکندر] که گفتی به کس که دارا ز فرزند من کرد بس . فردوسی . بسی آفرین کرد بر خانگی [ فرستاده ٔ قیصر ] بدو گفت بس کن ز بیگانگی . فردوسی . باری دلکی یابمی نهانی نرخش چه گران باشد و چه ارزان تا بس کنمی زین دل مخالف وین غم کنمی بر، دگر دل آسان . فرخی . ز گرشاسب آگه نبودند کس شب آمد ز پیکار کردند بس . اسدی . ز یزدان و از روز انگیختن بیندیش و بس کن ز خون ریختن . اسدی . بهره ٔ تو زین زمانه روزگذار است بس کن از او اینقدر که با تو شمار است . ناصرخسرو. از زبان و مکر او ایمن مباش بس کن از کردارها بپذیر، پند. ناصرخسرو. گرت نه نیک آمد از آن کار پار بس کن از آن کار نه چون پار کن . ناصرخسرو. ناکسان را بلطف خود کس کرد صبر و شکوی ز بندگان بس کرد. سنایی . بس کردم از این سخن که چندان نقدی به عیار برنیاید. خاقانی . مرغ صبح از سماع بس کردست زانکه دیریست تا پر افشاندست . خاقانی . جور بس کرد و داد پیش آورد ملک را بر قرار خویش آورد. نظامی . بیندیش و آنگه برآور نفس از آن پیش بس کن که گویند بس . سعدی (گلستان ). کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند ز عشق سیر نگردد ز عیش بس نکند. سعدی (طیبات ). پریشان چند گویی بس کن این دیوانگی باقر چو بوی گل شنیدی باز آغاز جنون کردی . باقر کاشی (از آنندراج ). حکیمان گفتند این روغن که ما داریم ما را و شما را بس نکند، بروید پیش بزرفروشان و بخرید. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٢٨٢). ◄ به مجاز سیر شدن از کسی : چنین پاسخ آورد [ اسفندیار را ] پس گرگسار که بر هفتخوان هرگز ای شهریار به زور و به آزار نگذشت کس مگر کز تن خویشتن کرد بس . فردوسی . ♦ بس کردن به ؛ اکتفا کردن به . بسنده کردن به . قناعت کردن به : مگر هرکسی بس کند مرز خویش بداندسرمایه و ارز خویش . فردوسی . تو بس کن بدین نیاکان خویش خردمند مردم نگردد ز کیش . فردوسی . که دل و همت تو بس نکند به سپاهان و ساری و گرگان . فرخی . ز گیتی بدو چیز بس کرد و آن دو چه چیز است ؟ نیکی و نیکوعطایی . فرخی . دل، در تو بستم و به تو بس کردم از جهان و اندر جهان ز من دل من دیدن تو خواست . فرخی . بر لذت بهیمی چون فتنه گشته ای بس کرده ای بدانکه حکیمت بود لقب . ناصرخسرو. اگر جبه ٔ خاره را مستحقم ز تو بس کنم تن بیک زندنیجی . سوزنی .
مترادف و متضاد واژهدان
اکتفا کردن، بسنده کردن کفایت کردن به پایان رساندن، تمام کردن باز ماندن، متوقف شدن