بزیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزیع. [ ب َ ] (اِخ ) ابن حسان، مکنی به ابوالخلیل . غوث است و ابن المصطفی از او روایت کند.
بزیع. [ ب َ ] (اِخ ) ابن یونس . رئیس صنف بزیعیه از فرقه ٔ غالیه . (مفاتیح العلوم از یادداشت دهخدا). و نیز رجوع به بزیغ شود.
بزیع. [ ب َ ] (ع ص، اِ) کودک که بی حجابانه حرف زند. ◄ کودک ظریف و ملیح . ◄ مرد ظریف . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ♦ قصر بزیع ؛ قصری ظریف، و فی الحدیث : مررت بقصر مشید بزیع. قال صاحب النهایة: البزیع؛ الظریف من الناس . شبه القصر به لحسنه و کماله . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).